توكّل نشينيم تا زنده كدام بيرون آيد . برفتند به لب چشمهاى كه ان را و ؟ ؟ ؟ در گوئيم ، آنجا بنشستند بر دامن كوه . مردم آنجا زيارت شوند كه معبدگاه ايشان بوده است . بعد از هفتهاى عمّى را گرسنه شد . عمّى گفت « اى شيخ ، ترا طعام از كجاست ؟ » شيخ دست بيرون كرد و دست بر ريگ و سنگ و خاك زد و به مشت بيفشارد « 143 » روغن از ميان انگشتانش بدر آمد .
به عمّى داد ، عمّى آن را بخورد و گفت « هرگز خوشتر ازين طعام نخوردهام . »
644 عمّى گفت « مرا مريدى گير » گفت « رو هر دو روى به طاعت آريم كه كس اين دعوى كند خداى را فراموش كند » . عمّى گفت « بيا تا دست يكديگر بگيريم و زبر اين درخت بجهيم » . گفت « بيا تا زبر هر دو عالم بجهيم . »
645 شيخ ابو الحسن وقتى به كوه رفته بود تا سوختنى آرد . جماعتى از نيازمندان عزم زيارت او كرده بودند از خراسان . چون به كنارهء ديه رسيدند پيرزنى پيش ايشان آمد . سؤال كردند كه « صومعهء شيخ كجاست ؟ » گفت « كدام شيخ ، ابو الحسن « 144 » ؟ » گفت « اى مسلمانان ، رنج شما ضايع است .
اى دريغا روزگار شما ، وى ناكس است ، ناموسى مىكند ، بازگرديت كه كار وى اصلى ندارد . » بغايت دل تنگ شدند و خواستند كه بازگردند . بو على سينا در اين جماعت بوده است ، گفت كه « چون آمديم وى را ناديده نگذريم . » به در صومعه شدند . اهل وى از پس پرده آواز داد كه وى حاضر نيست ، به صحرا شده است ، و دريغ اين سفر شما اگر از بهر وى آمديت . » گفتند « تو وى را كه مىباشى ؟ » گفت « عيال » . گفتند « وى چگونه كسى است ؟ » گفت « سودائى ناموسى » . گفتند « بازگرديم ، حال وى عيال وى نكو داند . » بو على سينا گفت « تا وى را نبينيم بازنگرديم . » راه صحرا نشان خواستند .
هامش
( 143 ) - در اصل : بيفتاد .
( 144 ) - شايد اصل چنين بوده است : « كدام شيخ ؟ » گفتند « شيخ ابو الحسن »