نمىدانم كه خداى با من چه كند .
640 شبلى ، رحمة اللّه عليه ، گفت : آن خواهم كه نخواهم . شيخ ابو الحسن خرقانى گفتهست : آن هم خواستى .
641 ذا النّون مصرى گفتهست : اگر خواهى كه دلت نرم گردد روزه بسيار دار ، و اگر نگردد نماز بسيار كن ، و اگر نگردد لقمه را گوشدار ، و اگر بدين نيز نگردد با يتيمان لطف كن .
باب [ دهم ] مناقب شيخ ابو الحسن خرقانى ، رحمه اللّه
642 در خردى مادر و پدر ورا نان دادندى و به صحرا فرستادندى تا چهارپاى نگاه دارد . وى به صحرا رفتى و روزه داشتى و نان به صدقه دادى - شبانگاه بيامدى و روزه گشادى و كس را از آن حال خبر نبودى . چون كلانتر شد جفت و تخم به وى دادند . روزى تخم انداخته بود و جفت مىكرد بانگ نماز كردند شيخ به نماز رفت و جفت را ايستاده بماند . چون سلام نماز دادند ديدند كه جفت همى رفت و كشت مىكرد سر به سجده نهاد و گفت :
خداوندا ، چنين شنيدهام كه هر كه را دوست گيرى از خلقان پوشيده كنى .
643 عمّى « 142 » بو العباسان مردى بزرگ بوده است و شيخ را در وقت جوانى آمد و شد بوده است . چون عمّى را وفات بنزديك آمد شيخ يكى از مريدان را گفت « تو از براى دل من يك هفته غسّالى قبول كن . » در هفته عمّى را وفات رسيد . غسّال وى را بر تخته خوابانيد خواست تا وى را استنجا كند .
عمى خود برخاست و استنجا كرد . غسّال از هوش برفت . عمّى گفت « اگر با كسى بگوئى با تو خصمى كنم » . مقصود آنكه چون عمّى را بر حالت شيخ وقوف افتاد گفت « اى ابو الحسن ، بيا تا ما هر دو در اين كوه شويم و بر
هامش
( 142 ) - در اين فقره و فقرهء بعد اين اسم به صورت عمى آمده ، و در تذكرة الأوليا به صورت عمر . ف 27 ديده شود .