تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
اندرون وى تقاضا پديد آيد كه « اى خداى ، مرا تو مىبائى » . آن گفت كه « اى خداى ، مرا تو مىبائى » دليلست بر آنكه خداى ، جلّ جلاله ، مىگويد كه « اى بنده ، تو آن منى » . چون خداى ، جلّ جلاله ، گويد « تو آن منى » بنده را در اندرون تقاضا پديد آيد ، گويد « مرا تو مىبائى » . دوستى خداى ، جلّ جلاله ، وى را بدان آورده بود كه وى خداى را ، جلّ جلاله ، دوست گيرد . 635 بزرگى به نزديك بو يزيد درآمد و زيارت كرد . چون بيرون آمد با مريدى از مريدان شيخ گفت « اين زيارت را با شست حجّ تطوّع قياس كردم » . وقتى ديگر به زيارت آمد و گفت آن مريدى را كه « آن سخن با خواجه گفتى يا نه ؟ » گفتم « نى . » پسنديد و گفت « آن گفتار از من غلط بود ، كه شست حج قياس توان كرد و ديدار ولىّ خداى را قياس نتوان كرد ، چون خداى ، جلّ جلاله ، بنده‌اى را برگزيند علم را بر جوارح وى ؟ ؟ ؟ كار كند و اندامهاى وى يك يك را از وى بستاند و خواهانى خداى در دل وى ظاهر شود تا بنده نيست شود . چون نيستى ظاهر شد هستى خداى بر دل وى ظاهر شود . در خلق نگرد ، چون گوى بيند در چوگان قضا ، رحم آرد بر ايشان و منقطع شود 636 بو يزيد را گندم خريدند . پرسيد كه « از كه خريديت ؟ » گفتند « از كافرى . » گفت « باز دهيت كه اين گندم آن كسى است كه وى خدا را نمىداند . » 637 يكى پيش بو يزيد درآمد و تسبيحى بدست . گفت « دودار ، به يكى نيكى شمرى و به يكى بدى » . 638 فضيل عياض را فرزندى آمده بود چندان . . . . نداشتند كه بدان كودك را درپيچند از همسايگان خواستند و باران مىآمد چنان كه به همسايه دشوار مىبود رفتن . گفت « كرامت باوليا يا فضولى مىكنى ؟ » 639 بزرگى گفت : سى سال پاشنهء در به گوشم گردد آسان‌تر از انست كه