گفت « به عزت عزيز كه آسمان و زمين موافقت شيخ را در رقص آمدند » ، و گويند روزى چند كودكان در گاهوارهها پستان مادر را نگرفتند ، پس شيخ گفت « يا ابا سعيد ، مسلّم كسى را بود سماع كه چون پاى بر زمين زند گشاده تا به تحت الثرى بيند ، و زبر تا به عرش بيند » . پس شيخ بو سعيد گفت كه « مرا با تو مشورتيست . به سفر مبارك مىروم و اين جمع را با خود مىبرم » . گفت « يا ابا سعيد ، از هم اينجا بازگرد » . بو سعيد شنيد و لكن مريدان نشنيدند . بو سعيد نيز بر موافقت شيخ گفت « آرى ، شما را در آن دامغان رزقيست » . چون برفتند به دامغان رسيدند راه عراق بسته شد ، چهل شباروز به دامغان بماندند . روزى بو سعيد خادم را گفت « به هر جانب كه چهارپاى يا بى بگير تا برويم » . به جانب بسطام چهار پاى يافتند . چون به خرقان نزديك رسيدند راه گم كردند ، شباروزى از گرد بر گرد مىآمدند .
بو سعيد گفت « هيچ دانيت اين چه حالست ؟ » گفتند « شيخ داند ! » . گفت « خرقانى ما را استغفار مىفرمايد » . چون پيش شيخ درآمدند شيخ گفت « يا ابا سعيد ، آن زمين به خداى بناليده بود كه « اولياى خود را به من رسان » دعاش مستجاب كرده بودند . اى ابو سعيد ، چرا چنان نباشى كه كعبه به تو آيد ؟ » گفت « اين مرتبه مر تراست ، امشب با ما در مسجد بنشين تا كعبه بينى در ميان شب » . گفت « اى ابو سعيد ، بنگر » . بو سعيد خانه را ديد كه زبر سر شيخين طواف مىكرد . ابو الحسن گفت « أعوذ باللّه ! » . بو سعيد حلقهء درگرفت و حاجت خواست .
649 محمود سبكتگين نزديك ديه خرقان فرود آمد . كسى فرستاد كه « اين زاهد را بگوئيت كه سلطان غزنين به زيارت تو آمده است ، تو نيز از صومعه بيرون آى » و اگر تأمّلى كند برخوانيت
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »
. شيخ گفت « بگوى محمود را كه بو الحسن مشغولست به فرمان اطيعوا اللّه ، به تو نمىتواند پرداختن . » اين سخن در محمود اثر كرد ،