تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
شخصى ديدند كه مىآمد بارورى « 145 » سوختنى . چون نزديك رسيدند ديدند شيرى بود . شيخ گفت « سلام عليكم . تا بو الحسن بار خلق نكشد شير بارورى او نكند » . چون به در صومعه رسيدند اين شير باز رفت . 646 و از مجاور شيخ شنيدم كه « شير ديده‌ام كه بعضى از شبها آمده است و طواف كرده و زارى و تضرّع كرده . » 647 وقتى جمعى از صوفيان قصد زيارت كردند . ترسائى شبيه صوفيان به ايشان مرافقت كرد و حال خود پوشيده مىداشت . چون به ميهنه رسيدند به در خانقاه شيخ ابو سعيد بو الخير ، قدّس اللّه روحه ، شدند . بو سعيد به فراست بجاى آورد . آواز داد كه « مالى بالأعداء ؟ » اين سخن در ايشان اثر [ كرد « 146 » ] ، بازگشتند و در خانقاه نرفتند . چون به خرقان رسيدند شيخ برخاست و ايشان را به دست خويش خدمت كرد و در حقّ آن ترسا زيادت لطف كرد . روزى گفت « شما را به حمّام بايد شد . » مسافران شاد شدند ، ترسا دل تنگ شد ، با خود انديشه كرد كه « اين زنّار كجا نهم ؟ » در اين انديشه بود شيخ آهسته در گوش ترسا مىگويد كه « به من ده ، كه خادمان امين باشند . » چون از حمّام بازآمدند شيخ زنّار به وى داد نهفته . خواست تا بر ميان بندد زنّار بدريد . ترسا متفكّر شد و از آن كار مقلّب القلوب دلش بگردانيد . بر زبان شيخ اين آيت برفت : و إلهنا و إلهكم واحد لا إله إلّا هو ، فهل أنتم مسلمون . ترسا در خروش آمد و مىگفت « أشهد أن لا إله إلّا اللّه ، و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله . و از قبيلهء وى بسيار كس مسلمان شدند . 648 بو سعيد بو الخير ، قدّس اللّه روحه العزيز ، عزم سفر حجاز كرد و بر راه خرقان آمد . چون نزديك رسيد شيخ ابو الحسن ، رحمه اللّه ، فراست بجاى آورد ، فرزند خود احمد را و جماعتى از مريدان را به استقبال بفرستاد .
هامش
( 145 ) - شايد : بار وى ، يا با بارورى . به دو سطر بعد رجوع شود . ( 146 ) - در اصل محو شده است .