چون بو سعيد از دور بديد از اسپ فرود آمد و پياده شد و مىگريست . گفتند « خواجهء او نيست » . گفت « آخر نه از كوى اوست ؟ » چون درآمدند در خانقاه خانهايست كه آن را خانهء شيخ گوئيم ، شيخ فرمود كه « سجّادهء همه در اين يك خانه انداز » . خادم گفت « اين جمع هفتاد كساند و در اين خانه بيست كس بيش نگنجد » . شيخ در آن خانه از گرد برآمد ، خادم را گفت « اكنون سجّادهء اصحاب بگستر ! » هفتاد سجّاده در آن خانه بگستردند و همه در آنجا بنشستند . شيخ در حجره شد و عيال را گفت « تو چه دانى كه چگونه عزيزانى رسيدند ؟ » و در همه خانه معلوم من سه من آرد جو بود .
فرمود كه قرصها پزند . عيال پارهاى درشتى كرد ، و شيخ را و مهمانان را گفت آنچه گفت ؛ و شيخ تلطّف مىكرد . آخر قرصها پخته شد . سفره نهادند و نان خورش سركه بود . شيخ گفت « دست در زير خوان مىكن و نان بيرون مىآر به شرط آنكه سرپوش برندارى » . چون هفتاد كس را سفره بنهادند ، آن زن گفت « از قرصها چندين نبود » ، سرپوش برداشت آن قرصها همان بود كه اوّل نهاده بودند . شيخ گفت خادم را كه « خادم خيانت كرد . اگر سرپوش برنداشتيئى « 147 » تا به قيامت مسافران مرا نان بودى كه هرگز سپرى نشدى » . چون از طعام خوردن فاريغ شدند بو سعيد گفت « دستورى باشد تا مقريان بيتى بخوانند ؟ » شيخ گفت « يا با سعيد ، مرا پرواى اين نيست و نبودهست و لكن بر موافقت نيكو بود » . چون آغاز كردند مريدى بود شيخ را ، ابوبكر جاجرم نام ، سماع و ذكر در وى اثر كرد ، رگ شقيقهاش سطبر شد و بشكافت و خون روان شد ، بو سعيد سر برآورد و برخاست ، بو سعيد بر دست شيخ بوسه داد ، شيخ سه بار دست خويش « 148 » برجنبانيد ، بو سعيد شيخ را فرو گرفت و بنشستند ، پس بو سعيد
هامش
( 147 ) - اصل : برنداشتى .
( 148 ) - اين دو كلمه در اصل ساقط شده است .