نبود ، حاجت برنداشتم . باز آمدم ، [ گفتند ] « چون به غزاة شوى در كارزارگاه در صفّ مؤمنان بايستى درهاى آسمان به رحمت گشاده شود ، هر حاجت كه بخواهى روا شود » . آن سال طبل بزدم و به غزات شدم و در صف پيشين ايستادم . چون حاجت خواستم كه درخواهم دل با زبان راست نديدم حاجت برنداشتم . بازآمدم . گفتند « چون طهارت تمام بسازى و در خانهء تاريك شوى و دو ركعت نماز كنى و حاجت خواهى روا شود » . اين بكردم ، خواستم كه حاجت خواهم دل با زبان راست نبود حاجت برنداشتم . دل را گريخته ديدم و زبان را آلوده . من نيز نفس را بانگ برزدم گفتم « اگر بانگ آيد كه : اى حاتم ، دل با زبان راست كن حاجت تو روا شود ، چه كنى ؟ »
624 عبد اللّه واسع گفت : شبى ابو اسحاق هروى نزديك ما رسيد ، پدرم بر جاى نبود ، من نمدى بردم تا در زير پهلو كند . مرا گفت « اى پسر ، نمد آوردى ؟ » گفت « دوش همه شب حوران گيسوى خود را بستر من كرده بودند . اى بسا كه بر من نگريستى . »
625 ابليس روزى نوح را ، صلوات اللّه عليه ، گفت « يا نوح ، از من چيزى پرس » . نوح گفت « عيب باشد » . فرمان آمد « بشنو آنچه بگويد ، با تو غدر نتواند كردن » . گفت « يا نوح ، ترا بر من حقّى است » . گفت « كدام است ؟ » گفت « من در رنج مىبودم كه نبايد كه قوم اسلام آرند ، تو بارى دعا كردى تا بر كفر رفتند دلم فاريغ شد » اگر چه نوح اين دعا وقتى كرده بود كه خداى خبر كرده بودش كه « بيش كسى ايمان نخواهد آورد » ، از اين سخن ابليس دل تنگ شد . گفت « يا نوح ، حسد مكن كه من كردم ، حال من ديدى . حريص مباش كه آدم حريصى كرد ، شنيدى چه رنج ديد .
بخيل و متكبر مباش كه خداوند سرائى آفريده است بس خوش و گفته كه حرامست بر بخيلان و متكبران » .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٣٠