( نقيصه ) 598 و « 124 » ترا به وى بخشيديم » گفت در جواب كه « اى خداوند ، حكمت چيست ؟ من در خدمت تو و وى در خدمت مادر ؟ » آواز شنيد كه « وى خدمت محتاج كرد و تو خدمت بىنياز » .
599 شبلى ، قدّس اللّه روحه [ العزيز ، در مكّه « 125 » ] نزديك حلّاقى شد ، وى را ديد بر كرسى نشسته و جامهء نيكو پوشيده ، و شاگردان موى مىتراشيدند .
شبلى آنجا شد و سلام كرد ، گفت « اى استاد ، از براى خداى اين موى مرا تراش » . استاد از كرسى فرود آمد و شيخ را موى تراشيد . يكى از بغداديان آمد و نقد آورد كه « از بغداد مرا گفتهاند به شبلى ده » . گفت « بر سر صندوق استاد نه » . استاد گفت « كاشكى تو شبلى نبودهاى ؛ مرا مىگوئى براى خداى مويم بتراشى ، اكنون مرا مىمزد دهى ! » گفت « آرى من شبلىام » . استاد گفت « نامت شنيدم و لكن نديده بودم » . ايشان در اين سخن بودند سائلى بيامد و چيزى خواست ، حلّاق گفت « آنچه بر سر صندوق نهاده است برگير ، ترا دادهام » . شبلى گفت « با خود گفتم آنچه بر سر صندوق است استاد نمىداند كه چهار صد دينار است » . مرا گفت « نبينى كه كى مىخواهد ، براى كه مىخواهد و من از براى كه مىدهم ؟ »
600 بزرگى در پيش خواجه گفت : شبى از عسس بترسيدم در كنج خانه شدم خويشتن را به غلّ و پلاس و تازيانه خانه ادب كردم ، گفتم « تو هنوز « 126 » بدان جايگاهى كه از مخلوق مىترسى ؟ » خواجه گفت : هر گاه مرا انديشهء « 127 » روزى آمدى چنين كردمى ، گفتمى « تو غم روزى مىخورى ! »
هامش
( 124 ) - بواسطهء ساقط شدن اوراق ابتداى اين حكايت از ميان رفته است به شمارهء 46 منقول از عطّار رجوع كنيد .
( 125 ) - دو سه كلمه در زير كاغذى كه چسبانيدهاند رفته است .
( 126 ) - در اصل : تصور .
( 127 ) - اين دو كلمه بر اثر موريانه خوردگى محو شده است به حدس تكميل شد .