601 بو يزيد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، گفت « كار خويش را به اخلاص نديدم تا همه خلق را بجاى مرگ ننهادم » .
602 بو حامد مرتجى بن معقل را پرسيد « 128 » كه « نشان بنده كه « 129 » نيكو گمان بود چه باشد ؟ » بو حامد گفت « نيافتى كه بندهء نيكو گمان آن بود كه دست در آستى كند و بگيرد آنچه ننهاده باشد » . شيخ ابو الحسن گفت « تو هم نيافتى ، نيكو گمان آن بود كه بر وى معاينه بود [ ديگر ] دستش در آستين نبايد كردن . »
603 بو يزيد ، قدّس اللّه روحه العزيز ، گفت : يك شب نفس را گفتم « نماز كن » گفت « من مردهام » جامهها بيرون كردم گفتم « مرده را جامهء نيكو نباشد » بوريا درپيچيدم و بخفت ، گفتم كه « اگر آنى كه مردهاى تا روز در رنج بود » . شيخ ابو الحسن خرقانى گفت : من نيز شبى گفتم « اى نفس ، نماز كن » گفت « نتوانم » برخاستم و خود را زنخ بربستم و گفتم « مردهاى تو » آنگاه به محراب آوردم او را ، بعد از ان بگفت كه « بكنم » .
604 وقتى موسى ، عليه السّلام ، در مقام مناجات بود ، خطاب شنيد كه « يا موسى ، زنهارى را نگاهدار » چون از آن مقام درگذشت كبوترى بيامد كه « يا موسى ، الامان ، الامان ! » موسى آستين گشاد ، كبوتر درآمد ، زمانى بود ، بازى بيامد كه « صيد مرا در آستين كردى به من باز ده . » گفت « مرا خداى فرموده است كه زنهارى را نگاهدار » . موسى دست دراز كرد تا پارهاى گوشت ران بركند و به وى دهد . باز گفت « يا موسى ، ندانى كه گوشت پيغامبران بر ما حرامست ؟ من عهد كردم كه وى را نگيرم » . آنگاه باز بر هوا راست گرد سر موسى طوف مىكرد . كبوتر گفت « يا موسى ، مرا رها كن . » گفت « باز حاضر است ، بيايد و بگيرد . » كبوتر گفت « كسى كه
هامش
( 128 ) - شايد : پرسيدند ؟
( 129 ) - اصل : بندكى .