الباب التّاسع فى الحكايات
593 شيخ ابو اسحاق در پيش شيخ گفت « همه باديه مرا آرزوى شيرينى « 122 » كرد و نخوردم » شيخ گفت « مرا همه باديه شيرينى « 122 » آرزو نكرد و خوردم . »
594 ابو يزيد ، رحمه اللّه ، گفت : دورترين از درگاه خداوند كسانى را ديدم كه ايشان خويشتن را نزديكتر دارند « 123 » .
595 ابو يزيد ، رحمه اللّه ، گفت كه : جواب سخن ياد داريت . هر كه جواب سخن خويش ياد ندارد هر كجا كه سخن گويد باك ندارد ؛ حساب روز قيامت ياد داريت كه هر كه حساب قيامت ياد ندارد مال از هر كجا جمع كند باكى ندارد ؛ قدر رفتن نيك بشناسيت ، هر كه قدر رفتن نيك نشناسد صحبت با هر كه دارد باكى ندارد .
596 ابراهيم زاهد گفت : گرمگاهى برنائى از هوا درآمد و در بكوفت ، من نيز درش بگشادم ، قدرى نان بر برگ انجير نهاده بود ، مرا داد و گفت « مرا دعا كن ، باشد كه از كفر اين تن باز رهم » و در هوا شد . ديگر روز همان وقت در بكوفت و قدرى نان بر برگ انجيرى نهاده مرا داد و همان بگفت و روز [ سيوم هما ] ن وقت باز آمد و همچنان گفت كه « مرا دعا كن تا از كفر اين تن باز رهم » و در هوا شد . [ پس ] شيخ ، رضى اللّه عنه ، گفت :
اى جوانمرد ، آنكه در هوا مىپرد از اين نفس فرياد مىكند . ما كه اينجا نشستهايم چه بايد [ كرد ] ؟
597 بزرگى از توانگران بنزديك مردى از كبار اهل حقيقت درآمد ، گفت « درم دوستر دارى يا خصم ؟ » گفت « درم . » گفت « پس چون است كه درم مىمانى و خصم مىبرى ؟ »
هامش
( 122 ) - گويا صحيح همين باشد ، نه « شربتى » .
( 123 ) - بعضى از حكايات مربوط به ابو يزيد در تذكرة الأوليا در ترجمهء حال ابو يزيد آمده است .