تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
در شدند ، رابعه ايشان را پرسيد كه « شما خداى را بر چه پرستيت ؟ » هر يكى چيزى بگفتند . رابعه دست بر دست زد و پيش بجست و گفتا « اين پرستار بليّه اختيار نكند ؛ من عبادت كنم خواه گو بهشت بر ، خواه دوزخ . همه از ان اوست » . 610 بو يزيد گفت « إلهى ، از اين دوستى من زمين را آگاه كن . » زمين جنبيدن درآمد . مردى گفت « يا شيخ ، زمين در جنبيدن آمد . » گفت « آرى ، خبر دادندش . » 611 بو يزيد را گفتند « به جهد بنده هيچ بود ؟ » گفت « نى ، ولى بىجهد نبود . » 612 بو يزيد وقتى به خانه درآمد طبقى مرود ديد ، گفت « كه آورده است ؟ » گفتند « فلان . » گفت « برداريت و بريت و بگوئيت آب مردمان گيرى و درختان آب دهى و امرود بنزد ما فرستى ؟ » 613 بو يزيد پوستين داده بود تا بدوزند . آن شخص بدوخت ، چون باز مىآورد پسر را داد تا بر دوش نهد تا بركات به پسرش رسد ، و خود در پس پسر مىرفت . چون به در مسجد رسيد از كتف پسر فروگرفت . بر دوش خود نهاد و پيش بو يزيد درآمد ، چون به خانه باز آمد شبانه در خواب ديد كه مرده‌ستى و ملائكه به گور وى درآمدندى و وى بترسيدى ، گفتى « من پوستين بو يزيد بر كتف خود نهاده‌ام . » ملائكه با هول از پيش او مىرفتند و وى ايمن شدى از آن ترس . 614 بلال بلخى بو يزيد را گفت « من امسال ترا در مكّه ديدم . » بو يزيد گفت « من آن نبوده باشم » . سه بار بلال مىگفت . مردمان گفتند « ما بلال را بدروغ گوى نداريم و ترا هم نى ، اين چه حال باشد ؟ » گفت « مؤمن از قرص آفتاب عزيزتر است مر خداى را ، عزّ و جلّ . قرص آفتاب به يك جاى بود و لكن به همه شهرها مىنمايد ، و خود مىآرد و خود مىبرد ، آن نمودن