جوانمردان بر وى مباحست » .
546 پرسيدند « 100 » « كرا رسد در بقا و فنا سخن گفتن ؟ »
[ گفت ] « كسى را كه به يك تار ابريشم از آسمان آويخته بود بادى مىآيد كه همه درختان از بيخ بركند و همه بناها خراب كند و همه كوهها بردارد و همه درياها بأنبارد ، وى را از جايگاه نتواند جنبانيدن ، پس آن گاه وى را رسد در فنا و بقا سخن گفتن . »
547 پرسيدند كه « به چه دانيم كه اندرون يك است » .
گفت « بدانكه زبان او هم يكى باشد . هر كه را زبان پراگنده بود دليل بود كه دل او پراگنده بود . بزرگان گفتهاند : دل ديگست و زبان كفليز ، هرچه در ديگ باشد به كفليز همان برآيد . دل درياست زبان ساحل ؛ چون دريا موج كند به ساحل همان اندازد كه در دريا بود » .
548 گفت « غايت مردان سه است : اوّل آنكه خود را [ چنان ] دانى كه خداى ترا داند ، و چنين كس كم بينم ؛ دوم آنكه تو باشى و وى باشد ؛ و سيوم آنكه همه او باشد تو نباشى . اگر همه جهان نواله كنى و به دهان مؤمنى نهى حق نگزارده باشى ، و اگر از مشرق تا مغرب روى تا دوستى را زيارت كنى بهر خداى بسى نرفته باشى » .
549 پرسيدند كه « گريهء مردان بر چه باشد ، بر وصال ؟ »
گفت « چون دل گريان شود آب چشم خون شود ، و چون چشم ببيند بول خون شود و چون گوش بشنود استخوان گدازد و چون وقت برايد فنا پديد آيد » .
هامش
( 100 ) - در اصل : پرسيد .