530 پرسيدند كه « چكنيم تا بيدار گرديم ؟ »
گفت عمر خويش از پيش برگيريت و چنان دانيت « 93 » كه نفس باز پسين آمده است و در ميان دو لب تو منتظر [ است « 93 » ] ، خواهد كه بيرون [ شود « 93 » ]
531 بزرگى شيخ را گفت كه « همّتى بدار كه كتابهاى « 94 » من پريشان شده است »
گفت : تو نيز همّتى بدار تا يك بار نام دوست بر زبان رانم چنان كه سزاست يا دو ركعت نماز كنم چنان كه از وى به من آمده است .
532 پرسيدند كه « وسواس از چه خيزد ؟ »
گفت كه « مشغولى دل از سه چيز خيزد : از چشم و گوش و لقمه . به چشم چيزى بينى كه نبايد دل را مشغول كند ؛ و به گوش چيزى شنوى كه نبايد دل ترا مشغول كند ؛ و لقمهء حرام دل را بيالايد وسواس پديد آيد » .
533 روزى شيخ از صوفيى پرسيد كه « دوست دارى كه با خضر عليه السّلام دوستى دارى ؟ » گفت « دارم » .
گفت « سال تو چند است ؟ » گفت « نود و هفت . »
گفت « نان خداى كه نود و هفت سال خوردهاى باز ده ! نيكو نبود كه نان خداى خورى و صحبت با خضر دارى . »
534 شيخ را پرسيدند كه « مريد راست گوى كيست ؟ »
گفت « آنكه سخن از دل گويد ، يعنى آنكه در دلش باشد » .
535 پرسيدند كه « مريد كيست ؟ »
گفت « آنكه وى از در درآيد پير را به وى مشغول نبايد بود . مريد آن بود كه در صحبت پير هر كجا بنشيند شاد بود و اگر همه در صفّ
هامش
( 93 ) - اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود .
( 94 ) - كلمه معلوم من نشد كه چه بوده است ، شايد « كتابهاى » ؟