مخصوص آفريدهاند ، مثلا بصر را از براى ادراك مبصرات و سمع را از براى ادراك مسموعات ؛ نه سمع كار بصر تواند كرد و نه بصر مدركات سمع در تواند يافت . همچنين عقل را براى ادراك اوّليّات آفريدهاند و ادراك غوامض نظرى از طبيعت اصلى او خارج است . چنان كه خاصيت كتابت ، با طبع ، دست راست ، اگر به پاى چيزى نويسند ، بر سبيل تكلّف بود و نكو نيايد و از طبيعت اصلى او بيرون بود ؛ همچنين اشارات اين حقايق و معارف ، كه بدان اشارت رفت ، از مدركات اوست و معرفت آن بر ظهور نور ولايت موقوف است .
همچنانكه در طور عقل مدركات دو قسمت است « 1 » : بعضى « 2 » اوّليّات است كه بىتركيب مقدمات ادراك كنند و بعضى نظريات ، كه ادراك آن بر تركيب مقدّمات موقوف است ، همچنين در اين طور نيز بعضى از مدركات آن است كه نسبتش با آن طور ، همچون نسبت اوّليات است با طور عقل ، و بعضى آن است كه نسبتش چون غوامض نظرى است با طور عقل . و تا صبح اين نور از افق جبروت ساطع نشود ، اين حقايق و معانى محقّق نگردد و آن در ورق اختيار نيست ، بر جذبه موقوف است و « جذبة من جذبات الحق توازي عمل الثقلين » « 3 » .
وجدوا ما طلبوا و أين هم * من معشر طلبوا و ما وجدوا
هامش
( 1 ) . پ : دو قسمند .
( 2 ) . ل : + از آن .
( 3 ) . تمهيدات ، ص 14 .