حيرت و بىنشانى است .
كس مىندهد ز تو نشانى * اين است نشان بىنشانى
اينجا بود كه حدثان بر خيزد و اين مقام را « 1 » « مقام وصول » خوانند « فيخفيه « 2 » في كنه الآية » .
شعر « 3 »
عشق هيچ آفريده را نبود * عاشقى جز رسيده را نبود
آنچه گفتهاند : « السفر سفران ، سفر إلى اللّه ، سفر في اللّه » ، السفر إلى اللّه اينجا به آخر آيد ؛ و السفر في الله بماند ؛ تا اكنون سير عاشق باشد به معشوق ، بعد از آن سير معشوق باشد در عاشق .
شعر
در تو كجا رسد كسى ، تا نرود به پاى تو * مرغ تو كى شود دلى ، تا نپرد به بال تو
حكم دويى « 4 » برخيزد
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ
« 5 » .
چندان برو اين ره كه دويى « 6 » برخيزد * ور هست دويى به رهروى برخيزد
تو او نشوى و لكن ارجهد كنى * جايى برسى كز تو ، تويى برخيزد
عجايب اين طور را نهايت نيست و احوال آن جز به سلوك معلوم
هامش
( 1 ) . ل : اين راه را .
( 2 ) . عبارت نامفهوم است .
( 3 ) . حديقه سنايى ، ص 326 .
( 4 ) . حكم دويى : حكم اويى « ل » .
( 5 ) . سورهء اسراء ( 17 ) ، آيهء 81 .
( 6 ) . ص : اويى .