رباعى « 1 »
از عشق اگرت به دل در آيد ديدن * معشوقه ترا سهل نمايد ديدن
زنهار ! به سايهاش قناعت مىكن * جز سايه مپندار كه شايد ديدن
چون ديدهء دل به نور معرفت بينا گردد ، اين معانى ظاهرتر از ادراك اوّليّات گردد . بيش از اين نيارم گفتن و نبشتن ، كه اين ، مشهدى مهيب و مقامى عظيم است . « ماللتراب و رب الأرباب » « 2 » از جناب غيب مىگويد
بيت « 3 »
بر چنين « 4 » بالا مپر گستاخ كز مقراض لا * جبرئيل « 5 » پر بريده است اندر اين ره صد هزار
مقرّبان ملأ اعلى و قدسيان جبروت اسمى « 6 » را رسد كه به كمال عجز خود از شهود كبريا و عزّت او ، معترف شوند و گويند : « سبحانك ما عرفناك حق معرفتك » « 7 »
بيت
زانجا كه ظهور كبريا با قدس « 8 » است * توحيد من و شرك تو باشد مطلق
هامش
( 1 ) . ل ، پ : بيت .
( 2 ) . تمهيدات عين القضات ، ص 276 .
( 3 ) . شعر از سنايى غزنوى : ديوان ، ص 191 .
( 4 ) . ل : چنان .
( 5 ) . ل : + را .
( 6 ) . ل : - أسمى .
( 7 ) . منزهى تو ، ترا چنان كه بايد نشناختهايم .
( 8 ) . ل : قدمست .