صورت حاصلهء از درياى ياقوت با صورت حاصل از دريائى از زيبق فرق دارد .
محل اين صور قوهء دماغى نيست ، چون بيشتر صورى را كه ما دايما در ذهن خود وجود مىدهيم به مراتب كثيرى از قوهء دماغى بزرگترند ، چهبسا مدركاتى را ما واجد شويم كه به حسب مقدار از خود ما هزاران مرتبه بزرگتر باشند . اين صور اگر در قوهء دماغى موجود باشند ، اگر تمامى صور حلول در قوه نمايند انطباع كبير در صغير لازم مىآيد و اگر بعضى از آن صور در هوا موجود باشند ، مدرك بالذات ما نخواهند بود . چون مدركات بالذات نفس آنرا گويند كه وجود « لنا » داشته باشند ، بايد محل اين صور امرى غيرجسمانى باشد « 1 » .
برهان آخر
ما بياض و سواد را تصور مىنماييم و حكم مىكنيم كه سواد با بياض ضدند .
ذهن در موقع حكم به تضاد و سواد ناچار هردو را ملاحظه مىنمايد . بياض و سواد بهحسب وجود خارجى مادى جسمانى مجتمع نمىشوند . پس مدرك سواد و بياض بايد امرى غيرجسمانى باشد ، چون در وجود تجردى تزاحم نمىباشد .
هامش
( 1 ) . اين برهان مأخوذ از افلاطون الهى است ، حكماى قبل از صدر المتألهين خيال كردهاند اين برهان دليل بر تجرد عقلانى نفوس است . اين برهان تجرد عقلانى را اثبات نمىنمايد . اينكه بعضى در حواشى اسفار ذكر كردهاند اين برهان در مفاهيم كليه هم جارى است ، حرف ناتمامى است . مراد صدر المتألهين آن است كه نوع افراد بشر بيش از مفاهيم جزئيه ادراك نمىنمايند و ادراك معناى كلى احتياج به نفس وسيعى دارد . خيال منتشر را با معناى كلى خلط مىنمايند .
در كلام احدى از فلاسفه تحقيق تجرد خيال و فرق بين تجرد خيالى و تجرد عقلانى ديده نمىشود .
صدر المتألهين در قوس نزول به قاعدهء امكان اشرف از براى هر طبيعت غير از فرد جسمانى دو فرد ديگر عقلى و برزخى اثبات نموده است و چون وجود در سير خود دايرهاى تام تشكيل مىدهد و صعود برطبق نزول است و طفره در وجود در تنازل و تصاعد محال است ، در قوس صعود هم عقيده دارد ماده متحول به برزخ و عقل مىشود . اين قبيل از تحقيقات در بين متقدمين و متاخرين از فلاسفه مختص به آن مرحوم است - اعلى اللّه قدره و رضى اللّه عنه و ارضاه - .