و معنى ديگر اينكه امت من در هيچ عصرى بر خطا اجماع نميكنند از آنكه خليفهء من در ميان آنها است و چون با او باشند امتند و خطا نميكنند و از باطن او مؤيد بصواب هستند پس ناچاريم بر اينكه گوئيم پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله و سلّم خليفه مشخص نمود در صورتى كه ابابكر رضوان اللّه عليه مشخص كند چگونه مىشود پيغمبر صل اللّه عليه و آله نكرده باشد .
و اجماع مردم دليل است بر اينكه ابابكر رضى اللّه عنه منصوب بخلافت نبود و الا حاجت باجماع نداشت و احدى هم مدعى نشد كه او بخلافت منصوب شد .
و اگر گويند على عليه السّلام در خلافت ابابكر با مردم اتفاق كرد و بيعت نمود گوئيم سخن در اين مقام نبود كه او با ابابكر بيعت كرد يا نكرد مطلب اين بود كه خليفه بايد بنص رسول باشد و به حكم عقل و برهان قوى بايد نصب كرده باشد .
حال اگر على عليه السّلام هم منصوب نبوده بايد ديگرى نصب شده باشد و ديگرى كه سخن در خلافت او رود منحصر است به همين دو نفر كه ابابكر رضى اللّه عنه و على عليه السّلام باشند .
اگر هوشمندى در اينباب همينقدر كافيست .
62 - خليفة اللّه فىالارض كه او را صوفه قطب عالم خوانند بايد از جانب حق تعالى معين شود يا از جانب خليفهء جل شأنه يعنى آنكه خلافتش از حق ثابت شده باشد .
و اين خليفه اگر مأمور باظهار خلافت باشد بايد اثبات امر خود
اسرار المعارف ( فارسى ) — صفحة اسرار المعارف 58
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
صاسرار المعارف ٥٨