غزل
روشندلان و صافضميران صدقجوى * هرگز نديدهاند چو آئينه راستگوى
آئينه حسن و قبح كسانرا چو ديد گفت * كاى ناكسان نديده نباشيد عيبجوى
زشتست حسن و قبح كسى گفتن از قفاى * قربان آنكه عيب ترا گفت پيش روى
آندوست بود عيب تو با چشم حسن ديد * گفتا كه خلق و خوى بد خويش كن نكوى
آندشمنست حسن ترا عيب ديد و گفت * با هر كسى چو دوست چو دشمن به شهر و كوى
بايد نبود كمتر از آئينه كان جماد * آن كرد در صفا كه ورا بود خلق و خوى
صد حيف از آنعزيز كه دارد هزار عيب * خواهد برد ز حسن دو صد يوسف آبروى
در نفى شيئى كى شود اثبات ما عداء * اين زنده به بود كه بميرد در آرزوى
اى مولوى از آينهء دل صفا طلب * تا حسن و قبح خويش ببينى ز چشم و روى