مجنبان كه اين علامت جهل و تهور است .
و از جاى حركت مكن كه نشانهء ندانستن است و حرف از دهان مردم مگير كه اين نمونهء بيمغزيست .
و تعريف خود بعلم و كمال و صفا مكن كه اين شاهد بيمايگيست و در كلام جدل مكن و به طرف مقابل نسبت نادانى مده كه اين آثار عجز و خامى است .
از عصيان و طاعت خود حكايت مكن كه ذكر عصيانت را سفاهت دانند و اظهار طاعت را ريا و تقلب شناسند .
انكار چيزى كه اعتقاد عموم ناس است مكن كه اين فضولى و فساد است و ثمرى ندارد جز اينكه داغ باطله خورى و در انظار بيوقع گردى .
تملق اغنيا را عبث مگوى كه دينارى مال خود را بيعوض به تو ندهند غيبتش هم مكن كه از آن هم ترا قدرى نيفزايد و لغوگو باشى .
از قول اكابر سخنتراشى مكن كه منفعتى در آن نيست جز اينكه اگر آن بزرگ بشنود زيانش وقتى ممكنست به تو برسد .
از كسى كه يك دفعه خيرش به تو رسيده توقع تكرار مكن كه از آن هم پشيمان شود .
كارى كه دانى از تو بر نمىآيد به عهده مگير كه عاقبت منجر بعداوت شود .
در هيچ كلامى اصرار مكن كه آخر بخصومت كشد .
القابيكه بيش از قدر تو باشد و بر سفره و نانت نيفزايد بر خود مبند كه مورد مضحكه خواهى شد .
از مسكرات و مكيفات بپرهيز تا ادراك و آبرويت بجا ماند .
اسرار المعارف ( فارسى ) — صفحة رساله ميزان المعرفه 125
مساهمون: محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
صرساله ميزان المعرفه ١٢٥