تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤

حركت طغرل به موصل

فشار سپاه طغرل ، بر روى عامهء مردم بغداد سنگين بود . زيان و آزار سپاهيان او سراسر شهر را بگرفت . خليفه القائم بامر اللّه براى او نامه نوشت و اندرزش داد ، و آنچه را كه بر سر مردم آمده است ، برايش توصيف كرد . سلطان طغرل عذر آورد كه شمار سپاهيان بسيار است ، و جز اين نتواند بود . طغرل در همان شب پيامبر ( ص ) را به خواب ديد ، كه او را ملامت و توبيخ مىنمود . ديگر روز وزير خود عميد الملك را نزد القائم فرستاد ، و پيام داد كه فرمان او را اطاعت مىكند . آنگاه سپاه خود را از خانه‌هاى مردم بيرون برد ، و از مصادره اموال مردم باز ايستاد . در اين احوال خبر برخورد قتلمش با بساسيرى ، و گرايش قريش بن بدران به علويان مصر به گوشش رسيد . پس بسيج كرد و بعد از سه ماه كه در بغداد فرود آمده بود ، عزم رحيل كرد . به هنگام رفتن ، اوانا و عكبرا را غارت كردند ، و تكريت را در محاصره گرفتند ، آن قدر كه امير آن ، نصر بن على بن خميس [ 1 ] به شعار عباسيان بازگشت ، و بر بار و علم سياه زد . سلطان از او بپذيرفت ، و عازم بوازيج [ 2 ] شد . پس از چندى نصر بن على بمرد ، و مادرش اميره [ 3 ] بنت غريب بن مقن [ 4 ] بترسيد ، كه مبادا برادر نصر ، ابو الغشام [ 5 ] شهر را در تصرف آرد . از اين رو ابو الغنائم ابن المحلبان را بر شهر امارت داد ، و خود به موصل رفت ، و بر دبيس بن مزيد فرود آمد . ابو الغنائم ، كسانى نزد رئيس الرؤسا فرستاد ، تا او را بر سر لطف آورد . آنگاه خود به بغداد بازگشت ، و تكريت را تسليم سلطان طغرل نمود . طغرل تا سال 449 ، در بوازيج بماند ، تا آنگاه كه برادرزاده‌اش [ 6 ] ، ياقوتى بيامد ، و به موصل راند . سلطان شهر بلد را به هزار اسب بن بنكير الكردى داد . سپاه سلطان قصد تاراج آن را داشت ، ولى سلطان آنان را منع نمود . [ چون سپاهيان ابرام كردند ، سلطان اجازتشان داد . مردم شهر را ترك كردند . آنان را به لشكرگاه هزار اسب بردند . غزها به شهر درآمدند و پس از اندك مدتى ، شهر به صورت بيابانى درآمد [ 7 ] . سلطان اجازت داد كه مردم شهر به موصل روند ، و خود به نصيبين روان گرديد . هزار اسب ، تا چيزى فرا چنگ آرد ، هزار سوار برگرفت ، و به سوى اعراب بدوى رفت . او برفت ، تا به نزديكى چادرهايشان رسيد . چند گروه را به كمين نشاند ، و خود پيش رفت . پس از ساعتى جنگ بازپس نشست ، و بگريخت . اعراب از پى او بتاختند . به ناگاه آنان
هامش
[ ( 1 ) ] نصر بن عيسى . [ ( 2 ) ] بواريخ . [ ( 3 ) ] غريبه . [ ( 4 ) ] حكن . [ ( 5 ) ] ابو العشام . [ ( 6 ) ] برادرش . [ ( 7 ) ] افزوده از ابن اثير .