بار ديگر بيم آن رفت كه خلافت و سلطنت از ميان برود . چند تن از سپاهيان به قريهاى رفته بودند ، كردان آمدند و مركبهايشان را گرفتند . آنگاه آن سپاهيان به باغهاى متعلق به القائم بامر اللّه رفتند و چيزى از محصولات را برداشتند ، و گفتند اين بدان سبب است كه آنان را از وضع كردان آگاه نساختهاند ، با آنكه خود مىدانستهاند . جلال الدوله از سرزنش كردان و تنبيه سپاهيان عاجز آمد . خليفه نيز او را مورد عتاب قرار داد . و از قضاة خواست كه محاكم را تعطيل كنند و شهود از شهادت خوددارى ورزند و فقها از صدور فتوى باز ايستند . چون جلال الدوله چنان ديد ، از سپاهيان خواست كه همراه او به ديوان خلافت روند . آنان نيز پذيرا آمدند ، ولى چون به سراى خلافت رسيدند ، همگى دست به تطاول گشودند . اين امور سبب بالا گرفتن كار اوباش گرديد ، زيرا در حمايت سپاهيان قرار گرفتند . اعراب نيز در اطراف دست به راهزنى زدند ، و جادهها دستخوش ناامنى شد .
اوباش تا بغداد ، حتى تا درون مسجد منصور پيش آمدند . آنان لباس و زيور زنانى را كه به گورستانها رفته بودند ، مىربودند .
ابو سعد [ 1 ] ، وزير جلال الدوله از وزارت كناره گرفت و به ابو الشوك پيوست . پس از او ابو القاسم به وزارت رسيد . اما چون مطالبات سپاهيان افزون شده بود ، از آنان بگريخت ، ولى گرفتندش ، و سر برهنه ، تنها با يك تا پيراهن كهنه او را به دار الملك آوردند . دو ماه از وزارتش گذشته بود ، و ابو سعد بن عبد الرحيم دوباره به وزارت بازگشت .
در سال 427 ، بار ديگر سپاهيان عليه جلال الدوله دست به شورش زدند ، و او را از بغداد اخراج كردند . جلال الدوله سه روز از آنان مهلت خواسته بود . مهلتش ندادند ، و با سنگ زدندش و مجروحش نمودند . او در كرخ به خانهء مرتضى رفت ، و از آنجا به خانهء رافع بن الحسين بن مقن [ 2 ] به تكريت شد . تركان خانهاش را غارت كردند ، و درها را كندند . تا آنگاه كه القائم بامر اللّه ، سپاهيان را آرام كرد ، و جلال الدوله بار ديگر به بغداد بازگشت .
پس وزير ابو سعد بن عبد الرحيم را در بند كردند ، و اين ششمين بار بود كه به وزارت رسيده بود .
در اين سال ، القائم بامر اللّه ، مردم را از معامله با دينارهاى معزيه منع كرد ، و شهود را اعلام كرد كه در سندها كه مىنويسند ، از آن دينارها نام نبرند .
صلح ميان جلال الدوله و ابو كاليجار
در سال 428 ، رسولان ميان جلال الدوله و برادرزادهاش ابو كاليجار آمد و شد
هامش
[ ( 1 ) ] ابو سعيد .
[ ( 2 ) ] مكن .