تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦

خلافت القادر باللّه

خلع الطائع و بيعت با القادر

بهاء الدوله از جهت مال در مضيقه افتاد . و شورش و اعتراض سپاهيان براى مواجب و وظيفه‌هايشان بالا گرفت . بهاء الدوله ، وزير خود ، شاپور بن اردشير را در بند كشيد ، ولى چيزى از او حاصل نگرديد . اين بود كه چشم به اموال الطائع دوخت ، و آهنگ دستگيرى او نمود . ابو الحسين بن المعلم هم ، اين انديشه را در نظر او بياراست . پس با جماعتى از افراد سپاهى خود به ديدار او رفت . خليفه بر تخت خود نشست ، و بهاء الدوله هم بر تختى ديگر . پس چند تن از ديلميان براى بوسيدن دست خليفه پيش آمدند . به ناگاه او را فرود كشيدند ، و بيرون بردند ، و كاخهاى خلافت همه به غارت رفت . در شهر نيز گروهى دست تاراج گشودند . طائع را به سراى بهاء الدوله بردند . در آنجا به خلع خود شهادت داد . اين واقعه در سال 381 بود . هفده سال و هشت ماه از خلافتش گذشته بود . آنگاه خواص اصحاب خود را به بطيحه فرستاد ، تا ابو العباس احمد بن اسحاق بن المعتضد [ 1 ] را كه القادر باللّه لقب داشت ، بياورند ، تا با او بيعت كنند . نخست ، مهذب الدوله ، صاحب بطيحه كه در خدمتش بود ، بيعت نمود . آنگاه او را بياوردند . بهاء الدوله و اعيان ملك به استقبالش بيرون شدند ، و در خدمت او تا سراى خلافت برفتند . در شب دوازدهم ماه رمضان ، به سراى خلافت داخل شد . روز ديگر به نام او خطبه خواندند . مدت اقامتش در بطيحه سه سال و يك ماه كم بود . اما در خراسان به نام او خطبه نخواندند . آنان همچنان در بيعت طائع ماندند . پس القادر ، الطائع را در يكى از حجره‌هاى قصر خود فرود آورد ، و كسانى را به خدمت او برگماشت ، تا به نيكوترين وجه حوايج او برآورند ، و چنان زيست كند كه در ايام خلافتش بوده است . تا آنگاه كه در سال 393 بمرد . القادر
هامش
[ ( 1 ) ] المقدر . المقتدر