تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
خيال به حركت آمد ، در ماه صفر سال 374 ، با سپاه ديلم رو به رو شد ، و شكست خورد و به ديار بكر عقب نشست . در اين ايام فرزندان سيف الدوله در حلب بودند ، و سعد الدوله ، پسر سيف الدوله ، پس از هلاكت پدر بر آن ديار حكم مىراند . صمصام الدوله نزد او كس فرستاد كه اگر امير باد كرد را چاره كند ، ديار بكر را ضميمهء قلمرو او خواهد كرد . سعد الدوله سپاهى روان فرمود ، و چون از عهده اين كار بر نيامد ، به حلب بازگشت . سعد الدوله چون ياراى مقابله نداشت ، دست به حيله زد و كسى را فرستاد كه شب هنگام او را در خيمه‌اش به ناگاه بكشد . آن مرد شب هنگام بر او ضربتى نواخت و مجروحش ساخت ، چنان كه مشرف به مرگ شد . امير باد به ناچار نزد سعد و زيار [ 1 ] ، كه در موصل بودند ، كس فرستاد ، تا ميانشان عقد صلح بسته شود . چنان نهادند كه ديار بكر و نيمى از طور عبدين ، از آن امير باد باشد . زيار به بغداد بازگشت . اين زيار همان بود كه از بغداد به جنگ امير باد آمده بود و او را منهزم ساخته بود . در سال 377 ، سعد الحاجب در موصل بمرد ، و بار ديگر امير باد را هواى تسخير موصل در سر افتاد . شرف الدوله ، ابو نصر خواشاده را به جنگ او فرستاد . او به موصل داخل شد ، و از شرف الدوله خواستار مرد و مال گرديد . شرف الدوله تعلل كرد . او نيز اعراب بنى عقيل و بنى نمير را فرا خواند ، و آن سرزمين‌ها را به آنان اقطاع داد ، تا از آنها دفاع كنند . امير باد ، بر طور عبدين مستولى شد ، و بر كوه فرود آمد ، و برادر خود را به جنگ اعراب فرستاد ، ولى او به قتل رسيد . در همان حال كه خواشاده مشغول بسيج سپاه بود ، تا بر سر امير باد تاخت آورد ، خبر وفات شرف الدوله را آوردند . پس ابو طاهر ابراهيم و ابو عبد اللّه حسين ، پسران ناصر الدوله بن حمدان ، از سوى بهاء الدوله به امارت موصل بر گزيده شدند . [ ابو طاهر و حسين ، پسران ناصر الدوله ، چون به موصل آمدند ، امير باد طمع در ملك نمود و جماعتى از كردان را گرد آورد ، و با مردم موصل باب مكاتبت بگشود ، و از آنان استمالت نمود ، و در جانب شرقى شهر فرود آمد . آن دو برادر از مقابلهء با او ناتوان بودند . پس ، از ابو الذواد محمد بن مسيب ، امير بنى عقيل يارى خواستند . او نيز به شرط آنكه جزيرهء ابن عمر و نصيبين و بلد را به دو واگذارند ، اجابت كرد . در اين جنگ ، باد از اسب در غلطيد ، و شانه‌اش بشكست . چون سپاهيانش منهزم شده به جانب كوه رفتند ، او در ميان كشتگان افتاده بود . يكى از اعراب او را بشناخت . سرش را ببريد ، و نزد پسران ناصر الدوله فرستاد .
هامش
[ ( 1 ) ] زياد .