تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
قاهر در جايى از بستان پنهان گرديد ، و ابو الهيجاء در جاى ديگر ، ولى خادمان يافتندش و كشتندش ، و سرش را برگرفتند . مصافيه ، به خانهء مونس به طلب مقتدر آمدند . مونس مقتدر را تسليمشان كرد ، و آنان او را بر گردن نهاده ، به كاخ خلافت بردند . چون به صحن تسعينى [ 1 ] رسيد ، مطمئن شد ، و از برادرش قاهر و ابو الهيجاء بن حمدان پرسيد ، و بر ايشان خط امان نوشت ، و از پىشان فرستاد . گفتندش كه ابن حمدان كشته شده . سخت اندوهناك گرديد و گفت : « به خدا سوگند در اين روزها هيچ كس جز او مرا تسكين نمىداد ، و غم از دلم نمىزدود » . آنگاه قاهر را حاضر نمود . او را پيش خواند ، و بر سرش بوسه داد ، و گفت : « تو را گناهى نيست » . اگر تو را المقهور لقب داده بودند ، سزاوارتر از القاهر بود : قاهر مىگريست و بىتابى مىكرد ، تا آنگاه كه سوگند خورد ، كه او را امان داده است . پس خوشحال شد و آرام يافت . سر نازوك ، و ابن حمدان را در شهر بگردانيدند . بنى بن نفيس از نهان گاه خود بيرون آمده به موصل گريخت . سپس به ارمينيه رفت ، و از آنجا به قسطنطينيه شد ، و كيش مسيحى پذيرفت . ابو السرايا ، برادر ابو الهيجاء ، به موصل رفت . مقتدر ، ابو على بن مقله را به وزارت بازگردانيد ، و فرمان پرداخت مواجب سپاهيان را صادر نمود ، و بر آن چيزى افزود و هر چه در خزانه بود ، به نازل‌ترين بها بفروخت . همچنين فرمود تا املاك را نيز بفروختند و در پرداخت عطايا صرف كردند . مونس به همان مقام پيشين بازگشت ، و در همهء كارهاى دولت مشير و مشاور گرديد . گويند كه او در نهان با مقتدر يك دل بود ، و او بود كه مصافيه و حجريه را بدان شورش برانگيخت . به همين سبب ، به هنگام بر تخت نشستن خليفهء نو حاضر نبود . مقتدر ، برادر خود القاهر را نزد مادرش زندانى نمود ، و در احسان به او مبالغت ورزيد و براى او كنيزان خريد .

اخبار سرداران ديلم و غلبهء آنان بر سرزمين‌هاى خلافت

پيش از اين ، در چند جاى اين كتاب سخن از ديلم گفتيم ، و از فتح بلاد ايشان ، از كوهستان‌ها و شهرهاى هم جوارشان چون طبرستان و جرجان و ساريه و آمل [ 2 ] و استرآباد ، خبر داريم ، و گفتيم كه چگونه بر دست اطروش اسلام آوردند ، و چگونه او آنان را گرد كرد و در سال 301 بلاد طبرستان را تصرف نمود . پس از او فرزندان ، و دامادش حسن بن القاسم ، مشهور به الداعى به حكومت رسيدند ، و از ميان اين قوم براى امارت در ثغور سردارانى برگزيدند . يكى از اين سرداران ، ليلى بن النعمان بود ، كه از سوى حسن بن
هامش
[ ( 1 ) ] المنيعى . [ ( 2 ) ] آمد .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 591 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى