تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
مونس ، على بن عيسى را از حبس بيرون آورد ، و ابو على بن مقله را وزارت داد ، و حلوان و دينور و همدان و كنگور [ 1 ] ، و صيمره و نهاوند و سيروان [ 2 ] و ماسبذان را ، افزون از آنچه در دست او بود ، از اعمال راه خراسان ، به دو اقطاع داد . واقعه خلع مقتدر در نيمهء ماه محرم بود . چون نازوك به حاجبى منصوب گرديد ، فرمود تا پيادگان مصافيه ، خيمه‌هايشان را از سراى خليفه بركنند ، و مردان و ياران خود را فرمود تا به جاى آنان مكان گيرند . اين امر بر آنان گران آمد ، و نزد نواب و خلفاى حاجيان رفتند و گفتند كه هيچ كس جز اصحاب مراتب را نخواهند گذاشت كه به سراى خليفه داخل شود ، و اين امر سبب پريشان شدن اوضاع حجريه گرديد . روز دوشنبه هفدهم محرم ، مردم از بامداد گرد آمده بودند ، تا موكب خليفهء جديد بيايد . ميدان و ساحل دجله از مردم موج مىزد . در اين حال مصافيه با شمشيرهاى آخته بيامدند ، و مطالبه حق البيعه ، و مواجب يك سالهء خود را نمودند ، و كار را به جايى رسانيدند كه نازوك را به خشم آوردند . مونس آن روز در مراسم حضور نداشت . نازوك به افراد خود سفارش كرده بود ، كه با آنان رو به رو نشوند . ولى مصافيه بانگ و خروش مىكردند ، و تا صحن تسعينى [ 3 ] پيش آمدند ، و كسانى هم از عامه ، كه بر ساحل بودند ، با سلاح به درون شدند . القاهر باللّه نشسته بود ، و وزيرش ابو على بن مقله و نازوك نزد او بودند . قاهر به نازوك گفت كه برود و آنان را آرام و خوشدل سازد . نازوك ، كه هنوز مخمور بادهء دوشين بود ، پيش رفت . افراد مصافيه پيش آمدند ، تا شكايت خود باز گويند . نازوك چشمش به شمشيرهاى برهنه افتاد ، كه در دستشان بود . بگريخت ، و اين كار آنان را دلير ساخت . از پىاش دويدند ، و او و خادمش عجيف را كشتند و شعار مقتدر آشكار نمودند . همهء كسانى كه در سراى خلافت بودند ، بگريختند . مهاجمان ، نازوك و عجيف را بر ساحل بردار كردند . آنگاه به خانهء مونس حمله آوردند ، تا مقتدر را برهانند . خادمان كه همه دست‌پروردگان مقتدر بودند ، درهاى قصر خليفه را بستند . ابو الهيجاء بن حمدان فرار كرد . قاهر ، خود را به او آويخت . ابو الهيجاء دست او را گرفت و گفت « با من بيرون بيا ، تا تو را به ميان عشيرهء خود برم ، و به دفاع از تو برخيزم » . چون خواستند بيرون روند ، درها را بسته ديدند . ابو الهيجاء بن حمدان گفت . « لحظه‌اى درنگ كن ، تا من بازگردم . سپس برفت و جامه ديگرگون كرد ، و بيامد . درها بسته بود و مردم پشت درها اجتماع كرده بودند . ناچار نزد قاهر بازگشت . بعضى از خادمان آهنگ قتلش كردند . او به دفاع از خود پرداخت ، تا همه را از گرد خود بپراكند ، و خود بگريخت
هامش
[ ( 1 ) ] كرمان . [ ( 2 ) ] شيراز . [ ( 3 ) ] مينعى .