حال جماعتى از سياهان با او رو به رو شدند ، و گروهى از غلامانش را به اسارت گرفتند .
در اين جنگ ، ابو العباس پسر موفق ، احمد بن مهدى الجبائى را به تير بزد و جبائى بمرد . مرگ او در اركان توان صاحب الزنج به مثابهء رخنهاى بود .
موفق در روز شنبهء آخر ربيع الاول سال 267 سپاه خود را تعبيه داد و كشتىها را به دريائى كه به مدينة المنصوره مىپيوست فرستاد . سپس نماز گزارد و به درگاه خدا زارى نمود و پسر خود ابو العباس را به جانب بارو گسيل داشت . مدافعان شهر به دفاع پرداختند ولى پايدارى نتوانستند و گريزان به سوى خندقها رفتند و در آنجا سرگرم نبرد شدند تا آنجا كه از خندقها نيز واپس نشستند . از سوى ديگر سپاهيانى كه در كشتىها بودند از رودخانه به شهر تاختن آوردند و به كشتن و اسير گرفتن پرداختند . سپاه سردار سياهان سليمان بن جامع به قدر يك فرسنگ از شهر دور شد . موفق شهر را در تصرف آورد ابن جامع و چند تن از يارانش خود را از معركه برهانيدند . سپاه موفق در جستجوى او تا دجله پيش رفتند . از سياهان خلق عظيمى كشته و اسير گشتند . ابو العباس براى يافتن او از زنان و كودكان كوفه و واسط مدد گرفت ، بيش از دو هزار تن در اين كار شركت جستند ، هر چه ذخائر و اموال در منصوره يافته بود ، همه را ميان سپاهيان خود تقسيم كرد ، و گروهى از زنان و فرزندان سليمان را اسير نمود . شنيده بود كه جماعتى از سياهان در نيزارهاى اطراف پنهان شدهاند از پى آنان كس فرستاد . باروى شهر را ويران نمود و خندقها را بينباشت ، و هفده روز در آنجا بماند ، تا اين كارها به پايان آورد . آنگاه به واسط بازگشت .
محاصره مدينة المختاره ، شهر صاحب الزنج و فتح آن
موفق ، سپاه خود را وارسى كرد ، و عيوب و ضعفهاى آن را مرتفع ساخت آنگاه پسرش ابو العباس آن سپاه برگرفت ، و به شهر صاحب الزنج روان گرديد ، و برفت تا مشرف بدان شد . وقتى آن همه باروها و خندقها و تنگناها ، و آن همه ساز و برگ نبرد و استحكامات و تعداد زياد جنگجويان را ديد ، درشگفت شد .
ياران صاحب الزنج از ديدن سپاه موفق در بيم شدند . موفق پسر خود ابو العباس را با كشتىهايى چند بفرستاد ، تا به باروى شهر رسيد . در آنجا با سنگهاى منجنيق و ديگر آلات ويرانگر ، حتى با دست ، در باروى شهر رخنه پديد آوردند . ولى از مقاومت صاحب الزنج و يارانش صحنههايى ديدند كه هرگز در خاطرشان نمىگنجيد . سپاه موفق ، پس از دستبردى كه زد بازگشت . جماعتى از جنگجويان و ملاحان و ديگر مردم ، كه خواستار امان بودند ، از پى ايشان برفتند . موفق نيز آنان را امان داد و به آنان نيكويى كرد . شمار امان خواهندگان افزون گرديد ، و پى در پى از راه رودخانه مىرفتند . صاحب الزنج كسانى را در دهانهء نهر گمارد كه از رفتن آنان جلوگيرى كند . پس سپاه دريايى خود را ، به سردارى