تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
را نبرد كردند تا منجور كشته شد . سليمان شهر را غارت كرد و به آتش كشيد به جنبلاء بازگشت . سليمان نود روز در آن نواحى بماند .

استيلاء ابن طولون بر شام

در اين ايام ، معتمد اماجور [ 1 ] از سرداران ترك ، امير دمشق بود . چون در سال 264 بمرد پسرش به جايش نشست . احمد بن طولون از مصر به دمشق لشكر كشيد ، و به پسر اماجور نوشت كه معتمد شام و ثغور را به اقطاع او داده است . پسر اماجور در پاسخ نوشت فرمانبردار است . احمد پسر خود عباس را در مصر نهاد ، و به شام روان شد . ابن اماجور در رمله با او ديدار كرد احمد بن طولون او را بر آن شهر امارت داد ، و خود به جانب دمشق در حركت آمد ، و آنجا را بگرفت ، و همهء سرهنگان را بر سر اقطاعى كه داشتند ابقاء فرمود . پس به حمص و حماة و حلب رفت و همه را در قبضهء تصرف آورد . آنگاه به انطاكيه و طرسوس روى آورد . سيما الطويل از سران ترك در انطاكيه بود . ابن طولون برايش نوشت كه سر به فرمان آرد ، و در مقام خود بماند . ولى او سر برتافت . به ناچار ابن طولون راهى انطاكيه شد . چون شهر را در محاصره گرفت او را به رخنه‌اى كه در باروى شهر بود ، راه نمودند . برفت و در آنجا منجنيق‌ها نصب كرد ، و شهر را بگرفت . سيما نيز در جنگ كشته شد . پس از انطاكيه قصد طرسوس كرد ، و به شهر داخل شد . مىخواست در آنجا درنگ كند و به جهاد با كفار رود . مردم شهر كه دچار گرانى شده بودند ، بر او شكايت بردند و از او خواستند كه از آنجا برود او نيز از آنجا برخاست و به شام رفت و از شام روانهء حران [ 2 ] گرديد . محمد بن اتامش ، در حران بود . ابن طولون با او درآويخت و منهزمش ساخت و شهر را در تصرف آورد و او را بكشت . در اين احوال احمد بن طولون را خبر آوردند كه پسرش عباس در مصر عصيان كرده و اموال خزانه را برداشته ، و به برقه رفته است . ابن طولون خاطر بدان مشغول نداشت و به اصلاح امور شام پرداخت . آنگاه سپاهى به حران فرستاد ، و نيز به سردارى غلام خود لؤلؤ سپاهى به رقه روان نمود . به موسى پسر اقامش ، خبر كشته شدن برادرش محمد رسيد . سپاهى گرد آورد و به سوى حران روان شد . احمد بن جبغويه [ 3 ] ، از سرداران احمد بن طولون در حران بود . از آمدن موسى بن اوقامش بيمى به دل راه نداد . يكى از اعراب ، به نام ابو الاعز گفت : دل مشغول مدار كه او مردى سبك مغز و مضطرب است ، و من او را نزد تو مىآورم . جبغويه گفت : چنين كن . بيست مرد به او داد . او به لشكرگاه موسى بن اوتامش رفت . بعضى را در كمين نشاند و با گروهى ديگر به درون رفت . همه در جامهء
هامش
[ ( 1 ) ] ماجور . [ ( 2 ) ] بخران . [ ( 3 ) ] جيفونه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 493 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى