چون خبر شكست به احمد رسيد ، به هرات بازگشت ، ولى از برادر خبر نداشت . از اين رو خواست مالى هزينه كند ، تا مگر كسى از او خبر آرد ، ولى هيچ كس را نيافت . رافع بن هرثمه انجام اين مهم را بر عهده گرفت ، و از ابو طلحه امان خواست ، امانش داد و او را به خود نزديك ساخت . رافع از سرگذشت عباس آگاه شد و به احمد برادرش خبر داد . ابو طلحه ، رافع بن هرثمه را به بيهق و بست فرستاده بود ، تا خراج آن نواحى گرد آورد ، و دو تن از سرهنگان را نيز با او همراه نمود . رافع ، خراج بستد و آن دو سرهنگ را در بند كرد و نزد خجستانى رفت . در راه به يكى از ديههاى خواف كه حلى [ 1 ] بن يحيى الخارجى در آنجا بود ، فرود آمد . چون خبر به ابو طلحه رسيد ، از پى او روان شد و حلى بن يحيى را پنداشت كه رافع است . با او به جنگ پرداخت و رافع خويش را از معركه برهانيد ، و نزد خجستانى رفت .
ابو طلحه آنگاه اسحاق الشارى [ 2 ] را به جرجان فرستاد تا ثابت بن حسن بن زيد و ديلميانى را كه با او بودند ، از آنجا براند . اسحاق در ماه رجب سال 263 ، برفت و كشتار بسيار كرد ولى بر ابو طلحه عصيان كرد ، ابو طلحه به سركوبى او روان شد ، اسحاق بر ابو طلحه شبيخون زد ، و جمع كثيرى از يارانش را بكشت ، و ابو طلحه به نيشابور گريخت . مردم نيشابور چون ناتوانش يافتند او را از شهر براندند . او در يك فرسنگى شهر درنگ كرد و جماعتى را گرد آورد و به شهر تاختن آورد . آنگاه از زبان مردم نيشابور ، نامهاى به اسحاق نوشت كه بيايد و مردم شهر را در برابر هجوم ابو طلحه و محمد بن طاهر يارى دهد . اسحاق به اين نامه فريفته شد . آنگاه از زبان اسحاق نامهاى به مردم نيشابور نوشت و وعده داد كه به يارى آنها عليه ابو طلحه خواهد شتافت .
اسحاق كه نامه برخواند ، شتابان با اندكى از سپاه بيامد . ابو طلحه راه بر او بگرفت ، و او را بكشت و نيشابور را در محاصره گرفت . مردم نيشابور احوال خويش به خجستانى نوشتند ، و از او يارى خواستند او از هرات بيامد و مردم دروازه را به رويش بگشودند و او را به شهر درآوردند .
ابو طلحه ، از نيشابور برفت و از حسن بن زيد يارى خواست . حسن بن زيد او را يارى داد ، و سپاهى همراه او كرد . ابو طلحه با آن سپاه به نيشابور آمد ، ولى كارى از پيش نبرد و بازگشت و بلخ را در محاصره گرفت . اين واقعه در سال 265 بود .
مردم نيشابور ، خجستانى را مدد كردند تا بر سر حسن بن زيد ، كه به يارى ابو طلحه برخاسته بود لشكر برد . مردم جرجان نيز به يارى حسن برخاستند ، ولى خجستانى آنان را درهم شكست ، و چهار هزار هزار درهم از ايشان غرامت گرفت .
هامش
[ ( 1 ) ] على .
[ ( 2 ) ] الشاربى .