تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
مهتدى بودند چون آن حال بديدند به ياران خود پيوستند ، و باقى نيز از گرد مهتدى پراكندند . مهتدى منهزم گرديد و هر چه مردم را ندا داد ، كس پاسخش نگفت . مهتدى به جانب زندان رفت ، در زندان را گشود ، و زندانيان را آزاد نمود باشد كه آنان به يارىاش برخيزند . ولى زندانيان نيز هر يك به سويى گريختند . مهتدى چون چنان ديد به سراى احمد بن جميل ، امير شرطهء خود گريخت ولى تركان از پى رسيدند و او را بر استرى سوار كرده ، به جوسق بردند ، و نزد احمد بن خاقان حبس كردند و او را به خلع خود دعوت كردند . مهتدى سرباز زد و دل بر مرگ نهاد . تركان نامه‌اى به خط او بيرون آوردند ، كه در آن به موسى بن بغا و بابكيال و جماعتى از تركان قول داده بود كه به آنان مكر نورزد ، و جنگ نكند و چنين آهنگى در سر نپرورد . هر گاه چنين كرد ، امر خلافت بر عهدهء آنان باشد تا هر گونه كه خواهند دربارهء آن تصميم گيرند . بدين نامه خونش را مباح شمردند و كشتندش . در سبب خلع او نيز گفته‌اند كه مردم كرخ و دور و تركان خواستند كه بر او داخل شوند ، و رو در رو سخن گويند . مهتدى اجازت داد . محمد بن بغا كه در نزد او بود بيرون آمد ، و به محمديه رفت . مردم كه چهار هزار تن بودند داخل شدند و از او خواستند كه آن سرداران را عزل كند و مصادره نمايد و كارها را به دست برادرانش دهد . مهتدى نيز اجابت كرد . روز ديگر مردم از خليفه خواستار وفاى به عهد خود شدند . او عذر آورد كه اين كار به آسانى صورت نبندد و به سياست و مدارا نياز دارد ، ولى مردم همچنان پاى مىفشردند . مهتدى از آنان خواست كه سوگند خورند و بدان سوگند بيعت كنند ، كه بر سر سخن خويش خواهند ايستاد . آنان سوگند خوردند و بيعت كردند سپس از سوى خود و مهتدى به محمد بن بغا نامه نوشتند ، و او را از اينكه در مذاكرهء آنان با مهتدى حاضر نشده است ملامت نمودند و گفتند كه آمده بودند تا با او حال خود بگويند . چون در سراى خلافتش نيافته‌اند ، همچنان در آنجا مانده‌اند . محمد بن بغا بيامد . چون بيامد مهتدى از اموال او سؤال كرد و سپس به زندانش فرستاد . همچنين نزد موسى بن بغا و مفلح كس فرستادند كه بيايند و لشكر را به كسى كه مردم در نامه نام برده بودند بسپارند ، و كسانى را فرستادند كه اگر از تسليم سر برتافتند ، بند بر آنان نهند و بياورند . چون موسى و يارانش نامه برخواندند از آن فرمان سر برتافتند و به سوى سامراء رفتند . مهتدى براى نبرد با آنان بيرون آمد ، و سپاه تعبيه داد . ميانشان رسولان درآمد و شد افتادند . موسى طلب مىكرد كه او را امارت ناحيتى دهد ، تا بدان سو رود . ولى اصحاب مهتدى مىخواستند كه او به درگاه آيد ، تا در باب اموال از او سخن پرسند . همچنان ببودند ، تا جماعتى از ياران موسى از گردش پراكنده شدند ، و او و مفلح به ناچار راه خراسان در پيش گرفتند . بابكيال با ديگر سران نزد مهتدى بازگشتند ، و مهتدى بابكيال را بكشت .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 472 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى