دليل بن يعقوب ] دوستى داشت . دليل او را در پناه خود گرفت ، تا از باغر به او آسيبى نرسد .
باغر از اين امر خشمگين شد و دليل را از خود براند ، و از بغا خواستار قتل او شد ، و با او درشتى كرد بغا گفت : من به حساب نصرانى خواهم رسيد ، اگر نه ، آنگاه تو هر چه خواهى بكن . بغا به نصرانى خبر داد كه از باغر برحذر باشد و چنان نمود كه او را عزل كرده است . و باغر تسكين يافت ، ولى همچنان تهديدش مىكرد . تا يك روز كه بغا در خانهء خود استراحت داشت ، ميان مستعين و وصيف سخنى رفت كه از آن بوى عزل بغا مىآمد . نصرانى بشنيد ، و بر جان خود بترسيد و بغا را از آن آگاه كرد . مستعين گفته بود كه همهء كارهاى ايتاخ را به باغر واگذار خواهد كرد . بغا نزد وصيف رفت و او را ملامت نمود كه چرا قصد عزل او را داشته است . وصيف گفت : من قصد امير المؤمنين را از اين سخن ندانستم . پس آن دو آهنگ آن كردند كه باغر را از ميانه بردارند . باغر دريافت و با آن گروه كه به كشتن متوكل بيعت كرده بود ، اين بار به كشتن وصيف و بغا و مستعين بيعت نمود . بدان اميد كه پس از كشتن او ، با پسر معتصم يا پسر واثق بيعت كنند ، و كارها را از آن پس خود بر دست گيرند . اين خبر به گوش مستعين رسيد . بغا و وصيف را بخواند و آنان را نيز آگاه نمود . آنان نيز سوگند خوردند كه از اين توطئه هيچ نمىدانند . پس به دستگيرى و حبس باغر و دو تن ديگر از تركان كه با او بودند ، فرمان داد . تركان چون اين خبر بشنيدند ، آشوب برپا كردند و اصطبل خليفه را غارت كردند ، و به جوسق روى نهادند . در اين احوال بغا و وصيف به كشتن باغر فرمان دادند و او كشته شد .
تركان شورشى با آنكه باغر كشته شده بود ، همچنان پاى مىفشردند . مستعين و بغا و وصيف و شاهك خادم و احمد بن صالح بن شيرزاد به بغداد آمدند و مستعين در خانهء محمد بن طاهر فرود آمد . در محرم سال 251 ، همهء سرداران و دبيران و عمال و بنى هاشم به دو پيوستند . جز جعفر الخياط و سليمان بن يحيى بن معاذ . تركان از كرده پشيمان شدند ، و جماعتى از آنان نزد مستعين آمدند و توبه و تضرع نمودند و از او خواستند كه همراه آنان برنشيند تا به سامراء روند ، ولى به سبب اين بىحرمتى آنان را براندند و آن تركان مأيوس بازگشتند ، و در باب بيعت بالمعتز به رأى زدن نشستند . [ 1 ]
بيعت با المعتز و محاصرهء المستعين
چون سران ترك در بغداد نزد مستعين آمدند ، و از كردهء خويش پوزش خواستند ، از او خواستند كه به دار الملك خود بازگردد . مستعين زبان به توبيخ آنان گشود و نيكىهاى خود را به آنان و بدىهاى آنان را نسبت به خود برشمرده . تركان چندان پاى فشردند كه مستعين از
هامش
[ ( 1 ) ] اين قسمت سراسر در متن بسيار مغشوش و نامفهوم بود . از طبرى تكميل گرديد .