اوتامش با مستعين در جوسق بود . خواست بگريزد نتوانست . به مستعين پناه برد . مستعين نيز پناهش نداد . مردم دو روز او را در محاصره گرفتند . سپس جوسق را گشودند و او و كاتبش شجاع بن القاسم را كشتند ، و اموالشان را به غارت بردند . مستعين به جاى او ابو صالح عبد اللّه بن محمد بن يزداد را به وزارت برگزيد . و [ وصيف را به امارت ] [ 1 ] اهواز و بغاى صغير را به فلسطين فرستاد . بغا و گروهش بر ابو صالح خشم گرفتند ، و او به بغداد گريخت . مستعين به جاى او محمد بن الفضل الجرجرايى [ 2 ] را وزارت داد ، و سعيد بن حميد را رياست ديوان رسايل .
ظهور يحيى بن عمر و كشته شدن او
ابو الحسين ، يحيى بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن الحسين ، زعيم طالبيين در كوفه بود . مادرش ، از فرزندان عبد اللّه بن جعفر بود . عمر بن فرج ، در ايام متوكل امور طالبيين را در دست داشت . چون يحيى از خراسان آمد ، با او ديدار كرد يحيى به سبب وامى كه بر او گرد آمده بود ، خواست تا او را عطايى دهد . عمر بن فرج با او درشتى كرد ، و فرمان داد تا به زندانش برند . آنگاه كفيلانى گرفت و آزادش نمود . يحيى به بغداد رفت و از آنجا به سامراء . در آن ايام ، يحيى سخت بىنوا شده بود . نرد وصيف رفت و خواست تا براى او راتبهاى معين كند . وصيف نيز با او درشتى نمود ، يحيى به كوفه بازگشت . عامل كوفه در آن روزگاران ، ايوب بن الحسن بن موسى بن جعفر بن سليمان بن على بود ، از جانب محمد بن عبد اللّه بن طاهر . يحيى آهنگ خروج كرد ، و جمعى از اعراب و مردم كوفه بر او گرد آمدند .
او دعوت به « الرضا من آل محمد » را آشكار نمود . ياران او زندان را بگشودند و تاراج كردند ، و عمال را براندند ، و از بيت المال هفتاد و دو هزار درهم به دست آوردند .
صاحب بريد ، خبر به محمد بن عبد اللّه بن طاهر نوشت . او نيز به عامل خود در سواد ، عبد اللّه بن محمود السرخسى نوشت كه به كوفه لشكر برد . او نيز سپاه به كوفه برد ، ولى چون با يحيى رو به رو شد ، از او منهزم گرديد و هر چه با او بود به دست يحيى افتاد . يحيى به سواد كوفه بيرون آمد ، و خلقى از زيديه با او يار شدند ، تا به واسط رسيد . در واسط ، شمار ياران او افزون گرديد . محمد بن عبد اللّه بن طاهر ، حسين بن اسماعيل بن ابراهيم بن الحسين بن مصعب را به جنگ او فرستاد . او نيز با سپاهى گران روانهء نبرد شد .
يحيى آهنگ كوفه داشت كه عبد الرحمان بن الخطاب ، معروف به وجه الفلس با او رو به رو گرديد . يحيى او را به ناحيه شاهى فرارى داد ، و به كوفه داخل شد . در آنجا از زيديه ، جماعت كثيرى بر او گرد آمدند . مردم كوفه نيز با او همدست شدند ، و خلقى از زيديان بغداد نيز به كوفه آمدند . حسين بن اسماعيل و عبد الرحمان بن الخطاب با يك ديگر متحد شدند . يحيى
هامش
[ ( 1 ) ] از طبرى افزوده شد .
[ ( 2 ) ] الجرجانى .