تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
كلار و چالوس ، به سردارى پسران رستم و مردم رويان . و همه ديلم ، به يارىاش دست بيعت دادند ، و همهء عمال سليمان و ابن اوس را از سرزمين خود بيرون كردند . آنگاه مردم جبال طبرستان نيز به آنان پيوستند ، و حسن يارانش به شهر آمل [ 1 ] راند . محمد بن اوس از براى دفع او بيامد ، ولى منهزم شده و به ساريه گريخت تا به سليمان پيوندد . سليمان براى نبرد با حسن از ساريه بيرون شد . چون دو لشكر رو به رو شدند ، حسن بعضى از سرداران خود را گفت كه از سوى ديگر به ساريه حمله برند . چون سليمان اين خبر بشنيد . بگريخت و حسن ساريه را گرفت و زن و فرزند سليمان را از راه دريا به جرجان فرستاد . بعضى گويند كه سليمان بن عبد اللّه به اختيار خود واپس نشست ، زيرا فرزندان طاهر همه به تشيع گرايش داشتند . حسن ، پسر عم خود قاسم بن على بن اسماعيل ، و به قولى محمد بن جعفر بن عبد اللّه العقيقى بن الحسين بن على بن زين العابدين را به رى فرستاد ، و آن شهر را در تصرف آورد . مستعين سپاهى به همدان فرستاد ، تا آن شهر را از آسيب حسن مصون دارد . چون محمد بن جعفر ، سردار حسن بن زيد رى را تسخير كرد ، رفتارى نكوهيده و ناپسند در پيش گرفت . محمد بن طاهر بن عبد اللّه ، يكى از سرداران خود را به نام محمد بن ميكال كه برادر شاه بن ميكال بود ، به رى فرستاد و آن شهر را از او بستد و خودش را اسير كرد . حسن بن زيد ، سردار خود واجن [ 2 ] را به نبرد با او فرستاد . او محمد بن ميكال را شكست داد و بكشت و رى را بازپس گرفت . سليمان بن طاهر از جرجان به طبرستان آمد و آنجا را بگرفت . و حسن به ديلم رفت سليمان به سارى و آمل شد . پسران قارن بن شهريار [ 3 ] نيز با او بودند . او از خطاى مردم چشم پوشيد ، و سپاهيان خود را از آزارشان بر حذر داشت . سپس موسى بن بغا با سپاهى بيامد و رى را از دست ابو دلف بگرفت و مصلح را به طبرستان فرستاد . او با حسن بن زيد نبرد كرد و او را منهزم ساخت و بر طبرستان مستولى شد . حسن به ديلم رفت ، و مصلح [ 4 ] به آمل و خانه‌هاى حسن را خراب كرد و نزد موسى به رى بازگشت .

كشته شدن باغر

اين باغر از سرداران ترك بود ، و از ياران بغاى صغير . چون متوكل را كشت به راتبه و ارزاق او درافزودند ، و چند قريه در ناحيهء سواد كوفه به او دادند . مردى از اهالى باروسما آن اقطاع را از او به دو هزار دينار ضمانت كرد . مردى به نام ابن مارمه باروسمائى ، با وكيل باغر در آويخت و او را بزد . ابن مارمه را به زندان بردند و چون از زندان آزاد شد ، به سامرا رفت . ابن مارمه با مردى نصرانى كه در دستگاه بغاى صغير صاحب نفوذ بود [ به نام
هامش
[ ( 1 ) ] آمد . [ ( 2 ) ] دواجن . [ ( 3 ) ] شهرزاد . [ ( 4 ) ] مفلح .