تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
مىگذرد و از فتنه و خونريزى و بيعت مردم با ابراهيم بن المهدى ، آگاه سازد . مأمون گفت : مردم ابراهيم را بر خود امير ساخته‌اند تا كارها را بگرداند . گفت نه ، اكنون ميان او و حسن بن فضل ، جنگ در جريان است . و مردم به سبب حسن و فضل ، و اينكه مرا ولىعهد خويش ساخته‌اى ، به خلاف تو برخاسته‌اند . مأمون پرسيد : آيا جز تو كس ديگرى از اين امور آگاه است ؟ گفت : آرى ، يحيى بن معاذ ، و عبد العزيز بن عمران ، و ديگر سران و سرداران سپاه . مأمون آنان را فرا خواند ، و ماجرى بپرسيد . آنان از بيم فضل بن سهل انكار كردند ، تا مأمون ضمانت داد كه از او در امان خواهند بود . آنگاه هر چه على الرضا گفته بود ، تصديق كردند ، و گفتند كه مردم عراق بدان سبب كه با على الرضا بيعت كرده است ، او را به رافضى بودن متهم ساخته‌اند . و طاهر بن الحسين ، يا آنكه امير المؤمنين از آن همه كوشش‌ها و فداكاريهايش آگاه است ، اكنون به رقه نشسته ، و كارهاى بلاد از هم گسيخته گشته ، و اگر به تدارك آن نپردازد خلافت از دستش خواهد رفت . مأمون به سخن آنان اعتماد كرد ، و فرمان رحيل داد ، و غسان بن عباد را ، كه پسر عم فضل بن سهل بود ، به جاى خود در خراسان نهاد . چون فضل بن سهل از اين امور آگاهى يافت ، آن سران را مورد عذاب و آزار قرار داد ، ولى سودى نبخشيد . چون مأمون به سرخس [ 1 ] آمد ، چهار تن در حمام ، با فضل بن سهل درآويختند ، و او را كشتند و گريختند . مأمون براى كسانى كه قاتلان فضل را بياورند ، جايزه‌اى معين كرد . عباس بن هيثم الدينورى آنان را بگرفت ، و نزد مأمون آورد . چون حاضر آمدند ، گفتند كه « تو خود ما را به قتل او فرمان دادى » . بعضى گويند كه آنان هر يك چيزى گفتند ، يكى گفت : برادرزاده‌اش ما را به قتل او واداشت . بعضى از عبد العزيز بن عمران و على و موسى و غير ايشان نام بردند و بعضى منكر آن شدند . در هر حال مأمون فرمان داد تا هر چهار تن را كشتند ، و سرهايشان را براى حسن بن سهل به عراق فرستادند . خبر آوردند كه حسن بن سهل دچار بيمارى ماليخوليا شده . مأمون يكى از موالى خود به نام دينار را بفرستاد ، تا امور سپاه را به عهده گيرد . ابراهيم بن المهدى و عيسى بن محمد بن ابى خالد در مداين بودند ، و ابو البط و سعيد در نيل و جنگ همچنان ادامه داشت . مطلب بن عبد اللّه بن مالك در مداين چنان وانمود كه بيمار است ، و به بغداد بازگشت و در نهان دعوت براى مأمون آغاز كرد ، و از خلع ابراهيم سخن گفت : و گفت كه منصور بن المهدى خليفهء مأمون است . خزيمة بن خازم و ديگر سران نيز با او يار شدند . او نيز به على بن هشام و حميد نوشت كه بيايند و حميد بر نهر صرصر فرود آيد و على بن هشام بر نهروان . ابراهيم بن المهدى ، در نيمهء صفر از مداين به بغداد آمد ،
هامش
[ ( 1 ) ] شرحبيل .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 387 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى