تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
خواستند ، كه اين كار ، كار غوغا و اوباش بوده ، و عباس بر سر پيمان خويش است . سعيد و ابو البط ، به كوفه درآمدند و نداى امان دادند ، و فضل بن محمد بن الصباح الكندى را بر كوفه امارت دادند . سپس او را عزل كردند ، و غسان بن ابى الفرج را به جاى او نصب نمودند . چون او برادر ابو السرايا را بكشت ، او را نيز عزل نمودند ، و حكومت كوفه را به هول ، برادرزادهء سعيد دادند ، تا آنگاه كه حميد بن عبد الحميد براى جنگ با آنان به كوفه آمد ، هول بگريخت . ابراهيم بن المهدى ، عيسى بن محمد بن ابى خالد را ، براى محاصره حسن از طريق نيل به واسط فرستاد . حسن در شهر تحصن يافته بود و ياران خود را براى قتال گسيل داشت . پس از نبردى ، عيسى شكست خورد و لشكرگاهش به غارت رفت و خود به بغداد بازگشت . آنگاه ابراهيم بن المهدى را ، با سهل بن سلامه ، كه از متطوعين بود ، نبرد افتاد . ابراهيم بر سهل ظفر يافت و او به خانهء خود تحصن جست . از آنجا به ميان نظاره‌گران پنهان شد ، و بگريخت . بعد از چند روز او را گرفته ، نزد اسحاق بن الهادى آوردند . سهل گفت : هر چه تا كنون بدان دعوت مىكرديم ، باطل بوده است . اسحاق گفت : اينك اين سخن را رو در روى مردم بگوى . سهل بيرون آمد و به مردم خطاب كرد كه من شما را به كتاب و سنت مىخوانده‌ام و همواره چنين خواهم كرد . پس او را زدند و بند بر نهادند و نزد ابراهيم فرستادند . ابراهيم او را بزد و به زندان كرد ، و براى اينكه مردم به زندان حمله‌ور نشوند ، چنان نمود كه در زندان كشته شده است . از آن روز كه قيام كرد تا روز مرگش يك سال بود . پس از چندى از زندان آزادش نمودند ، و او تا آنگاه كه حكومت ابراهيم منقرض گرديد ، در نهان مىزيست . در سال 203 ، حميد بن عبد الحميد عزم قتال ابراهيم بن المهدى و اصحابش نمود ابراهيم بن المهدى امور جنگى خود را به دست عيسى بن محمد بن ابى خالد سپرده بود ، و او با ابراهيم غدر مىكرد ، بدين معنى كه همواره در جنگ تعلل مىورزيد و عذر مىآورد . هارون بن محمد ، برادر عيسى اين راز با ابراهيم بگفت . ابراهيم با او دل بد كرد . تا آنگاه كه عيسى در ميان مردم ندا در داد ، كه من از حميد مىخواهم كه نه او در كار من داخل شود ، و نه من در كار او داخل شوم . ابراهيم او را فرا خواند . و بدين سخن كه گفته بود او را سرزنش نمود . او انكار كرد و عذرها آورد . پس ابراهيم فرمان داد كه او را بزنند و بزندان كنند . نيز چند تن از سرداران و خويشاوندانش را نيز بگرفت و به زندان كرد . عباس بن موسى كه خليفهء او بود نجات يافت . بعضى از يارانش گرد آمدند ، و با عباس براى خلع ابراهيم ، هماهنگ گشتند . عامل او را از ناحيه جسر و كرخ بيرون راندند و اوباش و ولگردان را برانگيختند . عباس به حميد نوشت كه بيايد تا بغداد را به دو تسليم نمايد . حميد در صرصر نزول كرد و عباس همراه با سران بغداد بيرون آمدند ، و به ديدار او رفتند و با او شرط كردند كه آنان و لشكريان را عطا دهد ، تا ابراهيم را خلع كنند . ابراهيم چون خبر يافت ، عيسى و برادرانش