را از زندان آزاد ساخت و از عيسى خواست كه به جنگ حميد رود ، ولى او ابا كرد . حميد به بغداد درآمد ، و نماز جمعه به جاى آورد و به نام مأمون خطبه خواند ، و پرداخت عطا و مواجب را آغاز نمود . ولى چندى بعد از اداى آن دست بازداشت . سپاهيان خشمگين شدند .
ابراهيم بار ديگر از عيسى خواست كه به جنگ حميد برخيزد ، و از او دفاع نمايد . عيسى برفت و پس از اندك نبردى خود را اسير آنان ساخت ، و سپاهش در هم شكسته ، به نزد ابراهيم بازگشتند .
حميد به راه افتاد و تا به وسط شهر آمد . اصحاب ابراهيم ، نزد او آمدند و به مداين رفتند . حميد با بقاياى آنان جنگيد . فضل بن ربيع با ابراهيم بود . او نيز به حميد پيوست مطلب بن عبد اللّه بن مالك بن حميد نوشت كه جانب شرقى را به او تسليم كند . سعيد بن الساجور [ 1 ] ، و ابو البط [ 2 ] ، و ديگر سران نيز با على بن هشام مكاتبه مىكردند ، تا كه ابراهيم را گرفته تسليم او نمايند . چون ابراهيم خبر يافت كه سران بر چه اتفاق كردهاند ، با آنان باب - مدارا بگشود ، تا شب تاريك شد . در آن تاريكى از شهر بيرون آمد و پنهان گرديد . اين واقعه در نيمهء ماه ذو الحجهء سال 203 اتفاق افتاد . خبر گريز او به حميد و على بن هشام رسيد . به خانهاش آمدند ، ولى نيافتندش . فرار ابراهيم دو سال بعد از بيعتش بود . على بن هشام در ناحيه شرقى بغداد بود و حميد در ناحيه غربى . در اين احوال ، سهل بن سلامه نيز دعوت آشكار نمود . حميد او را نزد خود آورد ، و از مقربانش گردانيد .
آمدن مأمون به عراق
در سال 202 ، مأمون از مرو به عراق حركت نمود . سبب آن بود كه در عراق فتنهها برخاسته بود . و سبب اين فتنهها آن بود كه حسن بن سهل و برادرش فضل بن سهل ، زمام كار و انديشهء مأمون را به دست گرفته بودند . از ديگر سو مأمون ، على بن موسى الرضا را به ولىعهدى خويش برگزيده بود و خلافت از ميان آل عباس بيرون مىرفت . فضل بن سهل همهء اين امور را از مأمون پوشيده مىداشت ، از بيم آنكه مبادا نظر مأمون نسبت به او و برادرش ديگرگون شود . چون هرثمه آمد ، فضل دانست كه او مأمون را از آنچه اتفاق افتاده ، آگاه خواهد ساخت ، چون مأمون به قول او اعتماد دارد ، لذا چنان سعايت كرد ، كه مأمون به سخن او گوش نداد ، و او را به قتل آورد .
همهء اين امور ، سبب افزون شدن نفرت شيعهء آل عباس و مردم بغداد مىگرديد ، و فتنهها روى در تزايد مىنهاد . سران سپاه مأمون ، از اين امور آگاه بودند ، ولى آنان را نيز ياراى سخن گفتن با مأمون نبود . پس نزد على الرضا آمدند ، و از او خواستند كه مأمون را از آنچه در عراق
هامش
[ ( 1 ) ] الساحور .
[ ( 2 ) ] البط .