تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
آمد و از جبرئيل بن بختيشوع [ پرسيد آيا كسى بدون اجازت تو به خانه‌ات داخل مىشود ؟ . جبرئيل گفت : نه . رشيد گفت : پس چيست كه بدون اجازت ما به خانهء ما وارد مىشوند ؟ ] يحيى گفت : يا امير المؤمنين من همواره چنين بوده‌ام . اگر تو را ناخوش مىآيد ، مرا در طبقه‌اى كه شايسته آنم قرار ده . هارون شرمنده شد و گفت : نمىخواستم كارى كنم كه تو را ناخوش آيد . هر گاه كه يحيى به درگاه رشيد پاى مىنهاد ، همهء غلامان برمىخاستند ، ولى مسرور خادم به فرمان رشيد آنان را از اين كار بازداشت . و از آن پس چون يحيى وارد مىشد آنان روى از او برمىگردانيدند و مدتى بر اين حال بگذشت . چون رشيد در سال 187 حج بگزارد و بازگشت ، به انبار فرود آمد . شبانگاه مسرور خادم را با گروهى از سپاهيان بفرستاد ، تا جعفر را بر در پرده‌سراى او بياورند . چون جعفر حاضر آمد ، رشيد را خبر دادند ، مسرور را گفت سرش را برايم بياور . جعفر از او درخواست كرد كه بازگردد تا بار ديگر از رشيد فرمان گيرد . چون مسرور داخل شد رشيد چنان خشمگين گرديد كه با عصايى كه در دست داشت او را براند و تهديد به مرگش ساخت . مسرور بيرون آمد ، و سر جعفر ببريد و نزد او نهاد . در همان شب فضل را نيز به زندان كرد . آنگاه كسانى را فرستاد تا خانه‌هاى يحيى و فرزندانش را بررسى كنند و هر چه دارند براى او برند ، و يحيى را در يكى از خانه‌هاى قصرش محبوس دارند . و در همان شب به ديگر نواحى نامه نوشت ، تا اموال و بردگان برمكيان را بستانند . فرداى آن روز گفت تا ، پيكر جعفر را دو تكه كردند و بر جسر بغداد نصب نمودند . اما محمد بن خالد را عفو كرد و بر يحيى و ديگر فرزندانش چون فضل و محمد و موسى تنگ نگرفت ، ولى آنگاه كه عبد الملك بن صالح مورد تهمت قرار گرفت - و او از دوستان يحيى بود - احوال ، اين زندانيان نيز دگرگون گشت . پسرش عبد الرحمان بن عبد الملك بن صالح به رشيد گفته بود كه پدرش در طلب خلافت است . رشيد او را نزد فضل بن ربيع حبس كرد . روز ديگر او را احضار نمود ، و سخت مورد عتاب و توبيخ قرار داد . عبد الملك انكار كرد و گفت كه رشيد و پدرانش بر گردن او حق دارند . رشيد كاتب او را حاضر ساخت . او عليه عبد الملك شهادت داد عبد الملك تكذيب كرد . آنگاه پسرش عبد الرحمان را احضار كرد . عبد الملك تا پسر را ديد گفت : او يا مأمور است و معذور ، يا عاق است و فاجر . يعنى شهادتش را ارزشى نباشد . رشيد از جاى خود برخاست و گفت صبر مىكنم تا بدانم كه حكم خداى دربارهء تو چيست ، يا با تو چكنم كه خداى را خوش آيد . عبد الملك گفت اگر خدا حكم كند و امير المؤمنين حاكم باشد ، خشنودم . كه امير المؤمنين هواى نفس خود را بر فرمان پروردگارش ترجيح نمىدهد . روز ديگر رشيد او را احضار نمود ، و سخنان درشت گفت ، و عبد الملك پيوسته خدمت‌هاى خود را در دولت او برمىشمرد ، و مراتب نيك‌خواهى خويش بيان مىكرد . رشيد گفت : اگر قرار نبود كه بر بنى هاشم ابقا كنم تو را مىكشتم . پس او را به زندانش بازگردانيد . عبد اللّه بن مالك در باب