همه در مصارف خير . او را از عراق سى هزار هزار [ 1 ] درهم آمد ، و از مصر سيصد هزار دينار ، و از يمن دويست هزار دينار . همه را پراكنده گردانيد . همچنين صد و پنجاه هزار جامه تقسيم كرد . مسجد رسول خدا را وسعت بخشيد ، و پانصد تن از انصار را به عراق آورد ، و آنان را مقام نگهبانى خود داد ، و برايشان ارزاق و مواجب معين كرد و اقطاع داد . چون بازگشت ، فرمود تا در راه مكه كوشكهايى بسازند ، بسى گشادهتر از آنچه منصور از قادسيه تا زباله ساخته بود . فرمود در هر منزلى و آبشخورى ، آب انبارى بسازند . و فرمود تا ميلها و بركههايى را كه ويران شده بودند ، از نو بساختند و چاهها كندند ، و همهء اين كارها را به يقطين [ 2 ] بن موسى سپرد . نيز فرمان داد تا مسجد جامع بصره را وسعت بخشند ، و همهء منبرها را تا حد منبر پيامبر ( ص ) كوتاه گردانند .
در سال 167 ، يقطين را فرمان داد ، تا در مساحت حرمين بيفزايد ، و خانههاى بسيارى را داخل در آن نمايند . در آن دو حرم ، كار ساختن همچنان ادامه داشت تا مهدى بمرد .
به خوارى افتادن وزير ابو عبيد اللّه [ 3 ]
ابو عبيد اللّه الاشعرى ، در ايام خلافت منصور ، به مهدى پيوست ، و در نزد او منزلتى عظيم يافت . مهدى او را به وزارت خود برگزيد ، و با او به خراسان رفت . چون رشتهء مودت ميان او و مهدى استوار گرديد ، بسيارى زبان به سعايت گشودند . ربيع حاجب همواره از او دفاع مىكرد ، و نامههايش را به منصور نشان مىداد ، و دربارهء او سخن به نيكى مىگفت .
منصور نيز نامههايى به مهدى مىنوشت ، و او را توصيه مىكرد كه سخن ساعيان نشنود .
چون منصور بمرد ، ربيع براى مهدى بيعت گرفت و به بغداد آمدند . ربيع به در خانهء ابو عبيد اللّه آمد ، پيش از آنكه نزد مهدى يا نزد اهل بيت خود برود . پسرش او را ملامت كرد كه چرا نخست نزد امير المؤمنين نمىرود . ربيع گفت . اى پسر ، اين مرد دوست من بوده و شايسته نيست آن سان كه با ديگران رفتار مىكنيم با او رفتار كنيم . مبادا آنچه ما در حق او مىكنيم به كسى بگويى . چون ربيع بر در خانه ابو عبيد اللّه رسيد ، مدتى او را همچنان نگه داشت و اجازت نداد كه داخل شود از مغرب تا هنگام نماز عشاء . سپس اجازت فرمود و ربيع داخل شد .
ابو عبيد اللّه كه تكيه داده بود ، ننشست ، و از او استقبال ننمود . ربيع شروع به سخن كرد و از بيعت با مهدى سخن گفت ، ولى ابو عبيد اللّه او را از كلام بازداشت و گفت همه را به من خبر دادهاند . چون بيرون آمد و از آنچه رفته بود پسر خود فضل را آگاه ساخت ، پسر زبان به ملامتش گشود ، كه آنچه كردى درست نبود . گفت : نه درست همان بود كه من كردم . ولى به خدا سوگند مال و جاه خود را فدا مىكنم ، تا طعم خوارى به او بچشانم . ربيع به جد
هامش
[ ( 1 ) ] سىهزار .
[ ( 2 ) ] بقطير .
[ ( 3 ) ] ابو عبد اللّه .