چون كار محمد را رونقى پديد آمد ، مردى از آل اويس بن ابى سرح ، موسوم به حسين بن صخر در مدت نه روز خود را به منصور رسانيد و خبر بازگفت . منصور پرسيد . تو خود او را ديدى ؟ گفت : آرى ، بر منبر رسول خدا كه بود با او حرف زدهام ، و باقى خبر بازگفت . منصور بيمناك شد و با اهل بيت و اعيان دولتش به مشورت نشست . و از عم خود عبد اللّه كه در حبس بود راه چاره پرسيد . عبد اللّه گفت كه به كوفه رود زيرا كوفيان شيعيان اهل بيت هستند و كار اينان در كوفه بالا گيرد . بايد راههاى كوفه را زير نظر گيرى كه چه كسى به كوفه مىآيد يا از كوفه بيرون مىرود . آنگاه سلم بن قتيبه را از رى بخواه ، تا نزد تو آيد ، و نيز به مردم شام بنويس تا جمعى از دليران را به سوى تو فرستند و نيز باب عطايا را بر مردم كوفه بگشاى .
منصور به كوفه رفت . عبد اللّه بن ربيع بن عبيد اللّه بن عبد المدان نيز با او بود . چون به كوفه وارد شد ، بديل [ 1 ] بن يحيى را بخواند . سفاح در همه كار با او مشورت مىكرد . او گفت :
به اهواز لشكر بفرست كه آنجا به منزلهء دروازهاى است كه مخالفان داخل شوند . پس با جعفر بن حنظلة البهرانى مشورت كرد . او گفت : به بصره لشكر بفرست ، چون ابراهيم در آن ناحيه ظهور كرد ، منصور دانست كه از چه روى چنان رأى داده بودند . منصور از جعفر بن بن حنظله پرسيد : چرا بايد از بصره بيمناك بود . او گفت : از آن روى كه مردم مدينه اهل نبرد نيستند . آنان از آنجا بيرون نيايند ، و كوفه زير پاى تو است ، و شاميان دشمنان آل ابى طالب هستند ، تنها بصره باقى مىماند .
منصور به محمد المهدى نامهء امان نوشت . محمد جواب رد داد و از منصور خواست كه او نامهء امان خواهد و فصلى در فضائل اهل بيت و حقانيت آنان به خلافت بنوشت . منصور نيز پاسخى چنان داد . هر يك خود را بر حق مىدانست و آن ديگر را غاصب مىخواند . اين نامهها را طبرى در تاريخ خود ، و ابن اثير در الكامل آوردهاند . هر كس خواهد بدانجا رجوع كند [ 2 ] .
محمد المهدى ، محمد بن الحسن بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر را امارت مكه داد و قاسم بن اسحاق را امارت يمن و موسى بن عبد اللّه را امارت شام . محمد بن الحسن به مكه رفت . قاسم نيز با او بود ، سرى بن عبد اللّه ، عامل منصور بر مكه ، در ناحيهء بطن اذاخر با آنان رو به رو شد و منهزم گشت و محمد بن الحسن مكه را بگرفت و در آنجا بود ، تا آنگاه كه مهدى او را به قتال عيسى بن موسى فرا خواند ، و او و قاسم بن عبد اللّه هر دو به جنگ او رفتند .
در نواحى قديد خبر قتل محمد را شنيدند . محمد بن الحسن به ابراهيم پيوست و با او
هامش
[ ( 1 ) ] يزيد .
[ ( 2 ) ] طبرى ج 7 ، ص 566 و 568 و الكامل : ج 5 ص 537 و 538 .