تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
بخواند ، از آن جمله بودند : جعفر بن محمد بن على بن الحسين و حسين بن على بن الحسين بن على و نيز مردانى از قريش ، چون اسماعيل بن ايوب بن سلمة بن عبد اللّه بن الوليد بن المغيره و پسرش خالد . در همان حال كه آنان در نزد او بودند ، آواز تكبير شنيدند . گفتند . محمد خروج كرده است . پسر مسلم بن عقبه گفت حرف مرا بشنو و گردن اينان را بزن ، او نپذيرفت محمد از مذار [ 1 ] با صد و پنجاه مرد بيامد ، و آهنگ زندان كرد و محمد بن خالد بن عبد اللّه القسرى و برادرزادهء نذير بن يزيد و هر كس ديگر را كه با آنان بود ، از زندان آزاد ساخت . خوات بن بكير بن خوات بن جبير را بر پيادگان فرماندهى داد ، و به دار الاماره آمد و همواره ندا مىداد كه دست از كشتن بدارند . آنگاه از باب مقصوره داخل شدند ، و رياح [ 2 ] و برادرش عباس و پسر مسلم بن عقبه را بگرفت و به زندان فرستاد . سپس به مسجد آمد و براى مردم سخن گفت و از ستمى كه منصور بر او روا داشته بود فصلى بگفت ، و از مردم خواست كه به يارىاش برخيزند . آنگاه عثمان بن محمد بن خالد بن الزبير را امارت مدينه داد ، و عبد العزيز بن المطلب بن عبد اللّه المخزومى را سمت قضا و عبد العزيز الدراوردى را عهده‌دار نگهداشت سلاح خانه و ابو القلمس [ 3 ] عثمان بن عبيد اللّه [ 4 ] بن عبد اللّه بن عمر بن الخطاب را رياست شرطه و عبد اللّه بن جعفر بن عبد الرحمان بن المسور بن مخرمه را ديوان عطا . آنگاه نزد محمد بن عبد العزيز كس فرستاد و از اينكه به يارى او برنخاسته ملامتش كرد . او گفت ، در بصره به يارى او خواهد آمد و به مكه رفت . وجوه مردم مدينه همه او را پذيرا شدند ، جز چند تن : ضحاك بن عثمان بن عبد اللّه بن خالد بن حزام [ 5 ] و عبد اللّه بن المنذر بن المغيرة بن عبد اللّه بن خالد و ابو سلمه عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عمر و حبيب بن ثابت بن عبد اللّه بن الزبير . مردم مدينه از مالك ، در باب خروج با محمد ، فتوى خواستند . او گفت بيعت منصور بر گردن ماست . گفتند شما به اكراه بيعت كرده‌ايد . مردم به سوى محمد روى آوردند و مالك در خانهء خود ماند . محمد نزد اسماعيل بن عبد اللّه بن جعفر فرستاد و او را به بيعت خود فرا - خواند . او گفت : اى برادرزاده به خدا سوگند تو كشته خواهى شد ، چگونه با تو بيعت كنم ؟ با اين سخن مردم اندكى سست شدند . پسران معاوية بن عبد اللّه بن جعفر به محمد گرويدند . حماده دختر معاوية بن عبد اللّه ، نزد عم خود اسماعيل آمد و گفت : اين سخن كه گفتى مردم را از گرد محمد پراكنده ساخته و برادران من نيز با او هستند مىترسم همه آنان كشته شوند . ولى اسماعيل او را از آن كار نهى كرد . گويند حماده [ 6 ] بازگشت و اسماعيل را بكشت . آنگاه محمد ، محمد بن خالد بن عبد اللّه القسرى را ، پس از آنكه از زندان آزاد كرده بود ، حبس كرد . گويند او را متهم ساخت كه با منصور مكاتبه كرده است ، و او همچنان در حبس او بماند .
هامش
[ ( 1 ) ] المداد . [ ( 2 ) ] رباح . [ ( 3 ) ] الغلمش . [ ( 4 ) ] عبد اللّه . [ ( 5 ) ] حرام . [ ( 6 ) ] جماده .