اين مرد كه علم غيب نمىداند . گفت : واى بر تو ، او نگفت مگر آنچه شنيده است . و چنان شد .
رياح محمد بن خالد را حبس كرد و او را بزد و در طلب محمد به جد درايستاد . او را گفتند كه محمد در درهء رضوى [ 1 ] است و آن در كوه جهينه است . او كسانى را به دستگيرىاش فرستاد ولى محمد بگريخت . پس رياح همهء بنى حسن را به زندان افكند و بند برنهاد . آنان عبارت بودند از : عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن على و حسن و ابراهيم پسران حسن بن بن الحسن و جعفر بن الحسن بن الحسن و سليمان و عبد اللّه پسران داود بن الحسن بن الحسن و محمد و اسماعيل و اسحاق پسران ابراهيم بن الحسن بن الحسن و عباس بن الحسن بن الحسن و موسى بن عبد اللّه بن الحسن الحسن . چون آنان را به زندان افكند على بن الحسن بن الحسن معروف به عابد ، در ميان آنان نبود . او روز ديگر نزد رياح آمد و گفت نزد تو آمدهام كه مرا نيز با ديگر خاندانم به زندان كنى . رياح زندانىاش كرد .
منصور به رياح نوشت كه محمد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بن عفان ، معروف به ديباج را نيز دستگير كند . او برادر مادرى عبد اللّه بن الحسن بود مادرشان فاطمه بنت الحسين ( ع ) بود .
عامل مصر به على بن محمد بن عبد اللّه بن الحسن دست يافت . پدرش او را به مصر فرستاده بود ، تا برايش دعوت كند . عامل مصر او را نزد منصور فرستاد و منصور به زندانش فرستاد . او اعتراف كرد و اصحاب پدرش را نام برد . از كسانى كه او نام برده بود عبد الرحمان - بن ابى الموالى و ابو حبير نيز بودند . منصور آن دو را بزد و به زندان كرد .
و گويند كه منصور نخست عبد اللّه بن الحسن را به تنهايى زندانى كرده بود ، و مدت زندان او به دراز كشيد . ياران او اشارت كردند كه ديگر فرزندان حسن را نيز به حبس اندازد .
منصور در سال 144 به حج رفت . چون به مكه آمد ، محمد بن عمران بن ابراهيم بن طلحه و مالك بن انس را به زندان نزد آنان فرستاد تا از آنان بخواهند ، محمد و ابراهيم را تسليم كنند . عبد اللّه گفت از منصور بخواهيد كه مرا اجازه ديدار دهد . منصور گفت : نه به خدا نزد من نيايد تا آنگاه كه فرزندان خود را نيز بياورد . ابن عبد اللّه مردى نيكوكار و نيكوروى بود .
چون با كسى سخن مىگفت او را به پذيرفتن رأى خويش وامىداشت .
چون منصور حج بگزارد ، به ربذه رفت . رياح [ 1 ] براى وداع او آمده بود . منصور او را فرمان داد كه بنى حسن و هر كس را كه با آنان هستند به عراق فرستد . او نيز آنان را بسته در غل و زنجير بر محملهاى بىروپوش بنشاند ، و روان ساخت . جعفر الصادق ( ع ) از پس پردهاى آنان را مىديد و مىگريست . در اين احوال ، محمد و ابراهيم در جامهء اعراب بدوى با
هامش
[ ( 1 ) ] رباح .