تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
پدر خود عبد اللّه راه مىرفتند ، و سخن مىگفتند و از او اجازت خواستند كه خروج كنند . پدر گفت : شتاب مكنيد تا همهء اسباب مهيا شود . اگر ابو جعفر منصور نگذاشت به بزرگوارى زندگى كنيد ، مانع آن نشود كه بزرگوارانه بميريد . چون به ربذه [ 1 ] رسيدند ، محمد بن عبد اللّه العثمانى [ ملقب به ديباج ] را نزد منصور آوردند . پس از آنكه ميانشان سخنان درشتى گفته شد ، منصور او را صد و پنجاه تازيانه زد . گويند رياح ، منصور را عليه او برانگيخته بود و گفته بود كه مردم شام شيعيان او هستند . چنان كه يك تن هم از فرمان او سر نپيچد . پس ابو عون عامل خراسان به منصور نوشت كه خراسانيان در انتظار خروج محمد بن عبد اللّه هستند و من از ايشان بيمناكم . منصور به قتل محمد بن عبد اللّه العثمانى [ ملقب به ديباج ] فرمان داد ، و سر او را به خراسان فرستاد و كسى را فرستاد تا سوگند خورد كه اين سر محمد بن عبد اللّه است ، و مادر او فاطمه بنت رسول اللّه ( ص ) است . منصور فرزندان حسن را به كوفه آورد و آنان را در قصر ابن هبيره محبوس داشت . و گويند : منصور از آن ميان محمد بن ابراهيم بن الحسن را بياورد و زنده بر روى او ستونى ساخت تا كشته شد . پس از او عبد اللّه بن الحسن ، سپس على بن الحسن را به قتل آورد . آنگاه فرمان قتل همه را داد ، و جز سليمان و عبد اللّه پسران داود . و اسحاق و اسماعيل پسران ابراهيم بن الحسن و جعفر بن حسن ، كس نجات نيافت . و خدا داناتر است .

ظهور محمد المهدى و كشته شدن او

منصور به عراق رفت ، و بنى حسن را نيز با خود ببرد . رياح به مدينه بازگشت و همچنان در طلب محمد بود . محمد در خفا مىزيست و همواره از جايى به جاى ديگر مىرفت . اين طلب و تعقيب گاه چنان به سختى مىگراييد كه او به ناچار در چاه آب پنهان مىگرديد . پسرش نيز در يكى از روزها از كوه فرو غلطيد و بمرد . رياح را گفتند كه محمد در مذار [ 2 ] است ، رياح سوار شد و به مذار رفت ، ولى محمد از آنجا رفته بود ، او را نديده بازگشت . چون كار بر او سخت شد آهنگ خروج كرد ، اصحابش نيز او را تحريض مىكردند . رياح را خبر دادند كه محمد همين امشب خروج مىكند ، او عباس بن عبد اللّه بن الحارث بن العباس ، و محمد بن عمران بن ابراهيم بن محمد قاضى مدينه و چند تن ديگر را بخواند و ايشان را گفت : امير - المؤمنين در شرق و غرب زمين محمد را مىطلبد ، و او در نزديكى ، يا ميان شما است . به خدا سوگند اگر او خروج كند ، همهء شما را خواهد كشت . قاضى فرمان به احضار عشيرهء بنى زهره داد . اينان كه جمع كثيرى بودند بيامدند . آنان را بر درگاه نشاند . سپس جمعى از علويان را
هامش
[ ( 1 ) ] زنديه . [ ( 2 ) ] مداد .