عليه من قصد سوئى نپيوندى ، و خيال استيلا بر من در سرت نگذرد . گفت : اكنون نيز بر همان عهدم . منصور در عقبه نگريست ، او بيامد و در مقابل عبد اللّه بايستاد و عبد اللّه نيك او را بديد و بشناخت . عبد اللّه از منصور خواست كه او را از آسيب نگهدارد . منصور چنان نكرد و فرمان حبس او را داد .
محمد در آن نواحى درآمد و شد بود . به بصره آمد و در ميان بنى راسب [ 1 ] يا به قولى در ميان بنى مرة بن عبيد درنگ كرد . خبر به منصور رسيد . به بصره آمد ، محمد از آنجا رفته بود .
منصور عمرو بن عبيد را بديد ، از او پرسيد ، اى ابو عثمان آيا در بصره كسى هست كه ما از او در كار خود بيمناك باشيم ؟ گفت : نه . منصور بازگشت . ترس بر محمد و برادرش ابراهيم چيره شد و به عدن رفتند و از آنجا به سند و سپس به كوفه بازگشتند و سرانجام به مدينه آمدند .
منصور در سال 140 ، حج به جاى آورد . محمد و ابراهيم نيز به حج آمدند و آهنگ آن نمودند كه منصور را به ناگاه بكشند . اما محمد سرانجام از اين كار منصرف شد . منصور فرمان داد عبد اللّه بن الحسن با دو پسرش حاضر آيد و بر عبد اللّه سخت گرفت و چون خواست او را گردن زند ، زياد بن عبد اللّه عامل مدينه او را در پناه گرفت .
چون منصور بازگشت ، محمد سرى به مدينه زد . زياد بن عبد اللّه دربارهء او لطف و مهربانى بسيار نمود و امانش داد . سپس گفت : به هر جا كه خواهى برو . منصور چون از ماجرى آگاه شد . در ماه جمادى الاخر سال 141 ، ابو الازهر را به مدينه فرستاد و فرمانش داد كه عبد العزيز بن المطلب را بر مدينه امارت دهد و زياد و يارانش را بگيرد و نزد او بفرستد . منصور آنها را به حبس انداخت . زياد در بيت المال هشتصد هزار دينار باقى گذاشته بود . آنگاه محمد بن خالد بن عبد اللّه القسرى را به امارت مدينه فرستاد و فرمان داد كه در طلب محمد به جد بايستد و هر مال كه بايد در اين راه صرف كند . او نيز مالى فراوان در اين راه بذل كرد ولى كارى از پيش نبرد و به سبب اين درنگ منصور او را عزل كرد ، و با يزيد بن اسيد السلمى مشورت كرد . او گفت : رياح [ 2 ] بن عثمان بن حيان [ 3 ] المرى [ 4 ] را بدين كار گمارد . منصور در رمضان سال 144 او را به امارت مدينه فرستاد و او را اختيار داد كه با محمد بن خالد القسرى هر كار كه خواهد بكند .
رياح به مدينه آمد ، و عبد اللّه بن الحسن را تهديد كرد كه اگر فرزندانش را حاضر نسازد چنين و چنان خواهد كرد . عبد اللّه او را گفت : و اللّه تو همان ازرق چشم حقيرى هستى كه سرش چون سر گوسفند جدا خواهد شد . رياح از اين سخن بر خود بلرزيد . حاجبش ابو البخترى گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] بنى راهب .
[ ( 2 ) ] رباح .
[ ( 3 ) ] حسان .
[ ( 4 ) ] الزنى .