عفو مىنمود . عبد اللّه همچنان پسر خود را در نهان نگه مىداشت . منصور جاسوسانى به ميان اعراب فرستاد ، و همهء حجاز را از خشكى و آب زير نظر گرفتند . آنگاه از زبان شيعه نامهاى به محمد نوشت كه در آن اظهار اطاعت شده و او را به شتاب در قيام دعوت مىكرد و آن را با يكى از جاسوسان نزد عبد اللّه فرستاد و نيز مالى همراه نامه كرد ، چنان كه گوئى نامه از سوى شيعيان او مىآمد .
منصور را كاتبى بود شيعه كه مذهب خود پنهان كرده بود . او اين خبر را به عبد اللّه بن الحسن نوشت . محمد در كوه جهينه بود . آنكه نامه آورده بود اصرار مىورزيد كه او را نزد محمد برند . عبد اللّه گفت ، اگر مىخواهى او را ببينى نزد على بن الحسن معروف به الاغر رو ، تا او تو را به كوه جهينه برد . آن مرد نزد على بن الحسن رفت على نيز او را نزد محمد برد .
آنگاه آن خبر كه كاتب منصور داده بود به دستشان رسيد . عبد الله ابو هبار را نزد محمد و على بن الحسن فرستادند تا آنان را از آن مرد بر حذر دارد . ابو هبار نزد على بن الحسن آمد و خبر بداد و از آنجا نزد محمد رفت ، ديد كه جاسوس در نزد او با ديگر ياران محمد نشسته و سرگرم گفتگو است . ابو هبار با محمد خلوت كرد و خبر بگفت . محمد پرسيد چه بايد كرد ؟ گفت :
او را بكش . گفت : خون مسلمان را بر زمين نمىريزم . گفت پس او را بند بر نه و همراه خود ببر . محمد اين رأى را نيز نپسنديد . گفت او را نزد يكى از خويشاوندانت در جهينه بسپار .
گفت اين ممكن است . چون بدان مكان بازگشت آن مرد را نديد . آن مرد خود را به مدينه رسانيده بود .
جاسوس نزد منصور آمد و خبر بازگفت . ولى نام و كنيهء ابو هبار را فراموش كرده بود .
گفت در نام او و بر [ 1 ] است . منصور و بر المرى را بخواند و او را از محمد پرسيد او انكار كرد و سوگند خورد . منصور او را تازيانه زد و به زندان افكند .
سپس عقبة بن سالم الازدى را بخواند و او را متنكروار با نامه ، و بسى اظهار مهربانى و محبت از جانب برخى شيعيان خراسان نزد عبد اللّه بن حسن فرستاد ، تا از آن راز آگاه شود .
چون نامه را به عبد اللّه داد ، بر او بانگ زد و گفت من اين قوم را نمىشناسم . آن مرد پيوسته مىآمد و به اصرار خود مىافزود تا عبد الله او را بپذيرفت و به دو انس گرفت روزى از او خواست كه جواب نامه را بنويسد ، گفت : من براى هيچ كس نامه نمىنويسم ولى آنان را از من سلام برسان و اعلام كن كه من در فلان روز خروج مىكنم .
عقبه نزد منصور بازگشت و خبر بگفت . منصور عازم حج شد . چون با بنى حسن ديدار كرد ، جايگاههايشان را بالا برد و عبد اللّه را در كنار خود نشاند . آنگاه فرمود تا غذا حاضر آرند و غذا خوردند . پس عبد اللّه بن الحسن را گفت : تو مرا عهدها و پيمانها دادى كه هرگز
هامش
[ ( 1 ) ] هبار نام بوزينهاى است پر موى . و و بر به معنى پشم و كرك است . م .