اموالشان را آشكار كنند . آنگاه دستها و پاهايش را ببريد و او را به قتل آورد . اين واقعه در سال 142 اتفاق افتاد . منصور پسر او را به دهلك فرستاد و در آنجا منعزلشان نمود . مهدى در خراسان بماند ، تا آنگاه كه در سال 149 به عراق بازگشت .
در سال 142 ، عيينة بن موسى بن كعب ، در سند شورش كرد . او بعد از پدرش عامل سند شده بود . پدرش موسى ، مسيب بن زهير را رياست شرطه داده بود . مسيب مىترسيد كه مبادا منصور عيينه را فرا خواند و مقام او را به دو واگذارد . اين بود كه عيينه را تحريض كرد كه سر به طغيان بردارد . منصور به بصره آمد و از آنجا ، عمر بن حفص بن ابى صفرة [ 1 ] العتكى را به جنگ عيينه فرستاد و او را بر سند امارت داد . او به سند درآمد و بر آن غلبه يافت .
و هم در اين سال اسپهبد طبرستان سر به شورش برداشت و هر چه مسلمان در كشورش بود همه را بكشت . منصور غلام خود ابو الخصيب و خازم بن خزيمه و روح بن حاتم را با لشكرهايى فرستاد و مدتى او را در دژ خود محاصره كردند . سپس حيلهها به كار بردند ، تا از درون دژ در را گشودند . مسلمانان به دژ درآمدند جنگجويان را كشتند و زن و فرزند را هر چه بود به اسارت بردند . اسپهبد زهرى به همراه داشت بخورد و بمرد .
خبر از محمد ( نفس زكيه ) بن عبد اللّه بن الحسن المثنى
چون كار مروان بن محمد پريشان شد ، بنى هاشم گرد آمدند و به مشورت پرداختند كه پس از بنى اميه ، خلافت را به چه كسى دهند و با كه بيعت كنند . همه به اتفاق محمد بن عبد اللّه بن الحسن المثنى ابن حسن بن على را برگزيدند . مىگويند منصور هم در آن شب با او بيعت كرد . چون در سال 136 ، در ايام سفاح ، منصور به حج رفت ، محمد و برادرش ابراهيم از او روى نهفتند و با ديگر بنى هاشم نزد او نرفتند . منصور از حال آن دو پرسيد . زياد بن عبيد اللّه الحارثى گفت من آن دو را نزد تو مىآورم . اين زياد بن عبيد اللّه در مكه بود ، منصور او را به مدينه فرستاد . چون منصور به خلافت رسيد همواره در طلب محمد بن عبد اللّه بن الحسن بود و در نهان از بنى هاشم از او خبر مىگرفت ، و آنها همه مىگفتند كه او مىداند كه تو مىدانى كه او نيز طالب خلافت بوده ، از اين رو بر جان خود بيمناك است و از اين گونه عذرها مىآوردند . بجز حسن بن زيد بن الحسن بن على ، كه گفت به خدا سوگند كه روزى بر تو عصيان ورزد چون هرگز از كار تو غافل نيست . از اين رو موسى بن عبد اللّه بن الحسن همواره مىگفت : بار خدايا خون ما را از حسن بن زيد بستان . منصور در سال 144 به حج رفت و از عبد اللّه بن حسن احضار پسرش محمد را به اصرار خواستار شد . او در اين باب با عبد اللّه بن سليمان بن على مشورت نمود او گفت اگر منصور كسى را عفو مىكرد ، عموى خود را مشمول
هامش
[ ( 1 ) ] صفوه .