تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
شوريدند ابو الخصيب براى او اجازت خواست . منصور در كار راونديان با او مشورت كرد . معن گفت بايد بيت المال را بر مردم پخش كنى . منصور اين راى را نپسنديد و خود براى مقابله بيرون آمد . معن نيز در برابر او به جنگ پرداخت و رنجى عظيم بر خود هموار كرد ، تا آنان كشته شدند . سپس از منصور روى در پوشيد چندى بعد منصور امانش داد و به خود نزديكش نمود و امارت يمن را به دو داد .

شورش خراسان و رفتن مهدى بدان صوب

پس از شورش بسام بن ابراهيم و هلاك او ، سفاح ، ابو داود بن خالد بن ابراهيم الذهلى را امارت خراسان داد . در سال 140 ، برخى از سپاهيان بر او شوريدند و او در كشماهن بود . شورشيان به خانه‌اش آمدند . او به هنگام شب بر بام رفت ، پايش بلغزيد بيفتاد و در همان روز بمرد . عصام صاحب شرطه او ، زمام كارها را بر دست گرفت تا آنگاه كه منصور عبد الجبار بن عبد الرحمان را امارت خراسان داد ، او به خراسان آمد و جماعتى از سرداران را به اتهام دعوت براى علويان به حبس افكند . از آن جمله بودند : مجاشع بن حريث الانصارى عامل بخارا و ابو المغيره [ 1 ] خالد بن كثير از موالى بنى تميم عامل قهستان و حريش بن محمد الذهلى ، پسر عم ابو داود . پس همه را بكشت و بر عمال ابو داود ، براى گرفتن اموال سخت گرفت . شكايت به منصور بردند ، منصور ابو ايوب را گفت : اين مرد مىخواهد همهء شيعهء ما را نابود سازد ، و او به اين كارها دست‌نيازيده است جز آنكه قصد خلع دارد . ابو ايوب گفت او را خبر ده كه مىخواهى به جنگ روم روى ، تا قسمتى از سپاه خراسان را نزد تو فرستد . چون شمار سپاهش كاهش يافت ، آنگاه هر كس را خواهى به خراسان فرست ، تا كار او را يكسره كند . منصور چنين نامه‌اى به عبد الجبار نوشت ، او در پاسخ گفت كه ، تركان سپاه گرد آورده‌اند و مىترسم خراسان را از سپاه خالى گذارم . ابو ايوب گفت : به او بنويس ، پس من سپاهى به يارى تو مىفرستم . آنگاه با آن سپاه كسانى را بفرست كه همواره مواظب اعمال او باشند . عبد الجبار در جواب اين نامه هم نوشت امسال وضع محصول خوب نيست و خراسان سپاهى بيش از اين را بر نتواند تافت . ابو ايوب [ 2 ] گفت : اين پاسخ به معنى خلع است بايد به چاره‌جويى برخيزى . منصور پسر خود مهدى را به خراسان فرستاد . مهدى در رى فرود آمد و خازم بن خزيمه را به نبرد عبد الجبار فرستاد . در جنگى كه رخ داد ، عبد الجبار منهزم شد و خود به آغل اشتران پناه برد و در آنجا مخفى شد . مجشر [ 3 ] بن مزاحم با مردم مرو الرود او را يافتند و نزد خازم آوردند . خازم جبه‌اى از پشم بر تن او كرد و او را وارونه بر شتر نشاند و نزد منصور فرستاد . فرزندان و اصحابش همه با او بودند . منصور آنان را به شكنجه كشيد تا
هامش
[ ( 1 ) ] ابو المعره . [ ( 2 ) ] ابو يوسف . [ ( 3 ) ] محشد .