تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
كنند . آنها شفاعت كردند . منصور ، عيسى را گفت ، عبد اللّه را بياور . عيسى گفت : همچنانكه فرمان داده بودى او را كشتم . منصور برآشفت و گفت : او را به عوض برادرتان بگيريد و بكشيد . آنان در عيسى آويختند و بردند تا بكشندش ، چون مردم گرد آمدند و همه آگاه شدند ، عبد اللّه را آورد و گفت بنگريد كه زنده و سالم است . منصور عبد اللّه را در خانه‌اى كه پىهايش از نمك بود قرار داد و آب بر آن بست و خانه بر سرش فرود آمد و بمرد .

واقعهء راونديان

اين قوم از مردم خراسان بودند و از اتباع ابو مسلم كه به تناسخ و حلول معتقد بودند . مىگفتند كه روح آدم در عثمان بن نهيك حلول كرده ، و خدا در منصور و جبرئيل در هيثم بن معاويه . منصور قريب دويست تن از آنان را زندانى كرد . باقى خشمگين شدند و اجتماع كردند و تابوتى بر سر دوش گرفتند و چنان وانمودند كه در آن جنازه‌اى است و بدين حال به سوى زندان آمدند . در آنجا تابوت را افكندند و به زندان حمله‌ور شدند و ياران خود را آزاد نمودند . شمارشان ششصد تن بود . آنگاه عزم قصر منصور كردند . منصور پياده از قصر بيرون آمد . معن بن زائدة الشيبانى آن روزها از منصور پنهان مىزيست زيرا در لشكر ابن هبيره جنگ كرده بود و منصور هر جا از پى او مىگشت . براى منصور استرى آوردند و او بر آن سوار شد . معن كه سر و روى خود پوشيده بود تا شناخته نشود ، نزد منصور آمد و لگام استر او از دست ربيع حاجب بگرفت و گفت امروز در چنين هنگامه‌اى نگهداشتن اين لگام را سزاوارترم ، و در برابر او بر راونديان تاخت تا بر آنان ظفر يافت . منصور پرسيد كه اين مرد كه بود معن خود را بشناساند و منصور امانش داد و در حق او نيكىها نمود . ابو نصر مالك بن الهيثم بيامد و بر در قصر منصور بايستاد و گفت : من امروز دربان اين درم . آنگاه مردم عامى بر راونديان حمله‌ور شدند ، و در شهر گشوده شد و راونديان داخل در شهر شدند . خازم بن خزيمه و هيثم بن شعبه بر آنان حمله كردند و تا آخرين نفر همه را كشتند . عثمان بن نهيك در بيرون شهر تيرى خورد و پس از چند روز بدان كشته شد . از آن پس منصور عيسى بن نهيك را بر حرس خود گماشت و ابو العباس الطوسى را بعد از او اين مقام داد . و همهء اين اتفاقات در هاشميه بود . منصور معن را فرا خواند و در جايى نيكو بنشاند ، و بر او ثنا گفت و از آن همه هنرنمايى در آن روز ، همراه با عمش عيسى ، تمجيد كرد . معن گفت : به خدا سوگند اى امير المؤمنين ، با دلى ترسان در آنجا حاضر آمدم چون ديدم كه تو در آن ورطه افتاده‌اى كارى از من سر زد كه تو خود آن را ديدى . نيز گويند كه او در نزد ابو الخصيب حاجب منصور پنهان بود . در آن روز كه راونديان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 291 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى