هزار ( درهم ) بداد . در اين احوال ، عيسى بن موسى بر منصور داخل شد و از ابو مسلم پرسيد و از رنجهاى ابو مسلم و فرمانبردارى او ستايشها كرد و رأى ابراهيم امام را درباره او باز گفت . منصور گفت : به خدا سوگند در تمام روى زمين براى شما دشمنى صعبتر از او نمى شناختم . اگر ابو مسلم را مىخواهى در آن فرش پيچيده است . عيسى انا للّه گفت . منصور اين سخن را از او ناخوش داشت و گفت : آيا با زنده بودن او ، براى شما پادشاهى مىماند ؟ آنگاه جعفر بن حنظله را بخواند و در باب ابو مسلم با او مشورت كرد . جعفر بن حنظله به قتل او اشارت نمود . منصور گفت : خدا تو را توفيق دهد ، كشتهء او را بنگر . جعفر گفت : يا امير المؤمنين آغاز خلافت خود را از امروز بدان . آنگاه فرمود تا ابو اسحاق درآيد او از پيروان ابو مسلم بود .
او را گفت : هر چه مىخواهى بگو . و كشته ابو مسلم را به او نشان داد . ابو اسحاق به سجده افتاد چون سر برداشت گفت : سپاس خداى را كه مرا از او ايمنى بخشيد . به خدا سوگند هيچگاه نزد او نرفتم مگر آن كه كفن بر تن پوشيدم و حنوط كردم . پس جامهء خود بالا زد تا منصور كفن و حنوط او را بديد . منصور را دل به رحم آمد و گفت : به طاعت خليفهء خود روى آور و خداى را كه دل تو را آسوده ساخت ، سپاس گوى .
پس از قتل ابو مسلم ، منصور به ابو نصر بن الهيثم از زبان ابو مسلم نامه نوشت و او را به حمل مال و منال او فرمان داد . ابو مسلم او را وصيت كرده بود كه اگر نامهء من به تو رسيد و آن را به تمام خاتم من مهر نهاده بودند ، بدان كه از من نيست . چون ابن الهيثم چنان ديد به فراست دريافت و راهى همدان شد تا از آنجا به خراسان رود . منصور براى او فرمانى نوشت و امارت شهر زور را به دو داد . و نيز به زهير بن التركى كه در همدان بود ، نوشت كه او را به زندان افكند . چون ابو نصر به همدان آمد ، زهير او را فريب داده به طعام دعوت كرد سپس او را بگرفت و به زندان افكند . در اين احوال منشور حكومت شهر زور رسيد ، زهير آزادش ساخت . پس از آن نامهاى از منصور رسيد كه ابو نصر بن الهيثم را بكشد . زهير گفت چون منشور امارتش رسيد ، آزادش كردم .
ابو نصر نزد منصور آمد . منصور زبان به ملامتش گشود كه چرا ابو مسلم را به رفتن به خراسان اشارت كرده است . گفت آرى ! او از من مصلحت خواست من نيز شرط مناصحت به جاى آوردم . اگر امير المؤمنين هم در كارى با من رأى زند چنان خواهم كرد . منصور او را سپاس گفت و امارت موصل داد .
پس از قتل ابو مسلم ، منصور براى مردم سخن گفت . اصحاب و يارانش پراكنده شدند .
اما از آن ميان مردى در خراسان به نام سنباد خروج كرد . نام او فيروز اسپهبد بود . بيشتر مردم جبال از او پيروى كردند . سنباد به طلب خون ابو مسلم برخاسته بود . رى و نيشابور را بگرفت و خزاين ابو مسلم را كه در رى باقى مانده بود ، به دست آورد . اين خزاين را آنگاه كه نزد سفاح رفته بود ، در رى نهاده بود . سنباد اموال را غارت مىكرد و زنان را به اسارت
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٨٩