تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
كرد و شادمانى نمود و گفت : ما خروج نكرده‌ايم جز اين كه سيرت پدران شما را پيروى كنيم . عبد اللّه بن الحسن گفت : ما نيامده‌ايم كه پدران خود را بر يك ديگر تفضيل دهيم ، ما از سوى امير به رسالت آمده‌ايم و اينك ربيعه تو را از آن آگاه خواهد ساخت . آنگاه ربيعه سخن گفت . سپس با او پيمانى محكم نهادند كه چون عبد الواحد با گروه نخستين حجاج از مكه خارج شد آنان داخل شوند . عبد الواحد با گروه نخستين از مكه خارج شد و به مدينه رفت . و از مردمش خواست كه سپاهى به مقابلهء خوارج بفرستند و در عطاياى آنان ده ده در افزود و عبد العزيز بن عبد اللّه بن عمرو بن [ 1 ] عثمان را بر آنان امير ساخت . اين جماعت به جانب مكه آمدند تا به قديد [ 2 ] رسيدند . رسولان ابو حمزه در اين مكان نزد آنان آمدند و خواستند كه خود را به سويى كشند ، و ميان آنان و دشمنانشان حايل نگردند . اما مردم مدينه نپذيرفتند و آنان در قديد فرود آمدند . اينان مردمى راحت جوى بودند نه اهل نبرد . به ناگاه اصحاب ابو حمزه گردشان را گرفتند و قريب به هفتصد تن از آنان را كه همه از قريش بودند ، كشتند . اين خبر به عبد الواحد رسيد . به شام رفت . ابو حمزه در نيمهء صفر سال 130 به مدينه داخل شد و بر منبر رفت و سخن گفت و دعوت خويش آشكار نمود و مردم را موعظه كرد و سخنان كسانى را كه خوارج را عيب مىكنند ، باطل نمود و آنان را به بىخردى نسبت داد و با مردم به نيكى رفتار كرد و از آنان دلجويى نمود . و شنيدندش كه مىگفت : هر كه زنا كند كافر است و هر كه دزدى كند كافر است . ابو حمزه يك ماه در مدينه درنگ كرد ، آنگاه با آنان وداع نمود و به سوى شام روان شد . مروان ، عبد الملك بن محمد بن عطية از هوازن را با چهار هزار سپاهى فرستاد تا با خوارج بجنگند ، آن سان كه آنان را تا يمن باز پس رانند . او با ابو حمزه در وادى القرى رو به رو گرديد . خوارج شكست خوردند و ابو حمزه كشته شد و جماعتى كه مانده بودند به مدينه رسيدند . عبد الملك بن محمد بن عطيه از پى آنان به مدينه آمد و يك ماه در آنجا درنگ كرد . سپس برادرزادهء خود وليد بن عروه را بر مدينه گماشت و مردى شامى را بر مكه امارت داد و خود به يمن رفت . عبد اللّه طالب الحق در صنعاء بود . او را از آمدن عبد الملك بن عطيه خبر دادند ، به مقابله بيرون آمد . جنگ در پيوست و عبد اللّه كشته شد . ابن عطيه به صنعاء رفت و آنجا را در تصرف آورد . در آنجا بود كه نامهء مروان به او رسيد كه با مردم حج به جاى آورد . او با دوازده مرد و چهل هزار دينار روانهء حج شد و بار و بنه و سپاه خود را در صنعاء نهاد . چون به جرف [ 3 ] رسيد ، دو پسر جهانهء [ 4 ] مرادى با گروهى راه بر او گرفتند و او و يارانش را گفتند : شما دزدان هستيد . آنان فرمان مروان را بيرون آوردند و به آنان نشان دادند . گفتند : نه دروغ
هامش
[ ( 1 ) ] عمر . [ ( 2 ) ] فديك . [ ( 3 ) ] حرف . [ ( 4 ) ] حمايه .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 263 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى