را لعنت كنيد و حال آن كه شما به ياد نداريد او را كه ناپاكترين خلق خدا بوده چه وقت لعنت كردهايد . چگونه من خاندانم را كه نماز مىخوانند و روزه مىگيرند لعنت كنم ؟ گفتند :
آيا ستمگرى آنان سبب كفرشان نمىشود ؟ گفت : نه ! زيرا پيامبر ( ص ) مردم را به ايمان و شريعت خوانده . هر كه بدان عمل كند ، از وى پذيرفته شود و هر كس مرتكب گناهى شود ، بايد كه او را حد زد . آن دو گفتند : پيامبر ( ص ) مردم را به توحيد و اقرار بر آنچه به او نازل شده است فرا خوانده . عمر گفت : كسى از آنان منكر آنچه بر پيامبر نازل شده ، نيست و كس نمىگويد كه من به سنت او عمل نمىكنم ولى در اعمالشان دچار اسراف شدهاند . عاصم گفت :
پس ، از آنان برائت جوى و احكامشان را مردود شمار . عمر گفت : آيا به ياد نداريد كه ابو بكر اهل رده را بكشت و زن و فرزندشان اسير كرد و اموالشان بستد ، و عمر آنان را با گرفتن فديه بازپس فرستاد و از ابو بكر هم اظهار بيزارى ننمود . و شما نيز از هيچ يك از آن دو بيزارى نمىنماييد . آنگاه عمر گفت : اكنون از اهل نهروان كه اسلاف شما بودهاند ، سخن گوييم . آيا مىدانيد كه مردم كوفه خارج شدند ولى نه خونى ريختند و نه مال كسى را گرفتند اما اهل بصره چون خارج شدند ، عبد اللّه بن خباب را كشتند و زنش را نيز كه آبستن بود ، كشتند .
گفتند : آرى . عمر گفت : آيا كسانى كه نه كسى را كشته بودند و نه مال كسى را گرفته بودند ، از آنان كه مرتكب اين اعمال شده بودند ، تبرى جستند ؟ و آيا شما از يكى از آن دو طايفه تبرى جستيد ؟ گفتند : نه . عمر گفت : پس شما مىتوانيد همه اينها را با وجود آن كه مىدانيد با يك ديگر اختلاف دارند ، دوست داشته باشيد مرا جز برائت جستن از خاندانم با آن كه يك دين واحد داشتند چارهاى نيست ؟ پس از خدا بترسيد . شما مشتى مردم نادانيد . چيزى را از مردم مىپذيريد كه رسول خدا ( ص ) آن را مردود دانسته و چيزى را از آنان نمىپذيريد ، كه رسول خدا آن را پذيرا آمده است . رسول خدا ( ص ) هر كس را كه به اسلام شهادت داده باشد ، خود و جان و مالش را از تعرض در امان داشته است و حال آن كه شما چنين كسان را مىكشيد ولى جان و مال كسانى را كه دين ديگر دارند ، محترم مىشماريد . يشكرى گفت :
چه مىگويى در باب مردى كه مردم او را امين خود شمردهاند و مال خود را به او سپردهاند و او عدالت مىورزد ولى اين مال را به دست كسى سپارد كه مردم او را امين نمىدانند . آيا مىپندارى كه او حقى را كه خداى عز و جل بر گردنش نهاده ، ادا كرده باشد ؟ عمر گفت : نه .
يشكرى گفت : پس چگونه خلافت را بعد از خود به يزيد مىسپارى ، با آن كه مىدانى كه او را از عدالت بهرهاى نيست ؟ عمر گفت : اين ولايت را ديگرى به او داده است و مسلمانان بعد از من اولى هستند كه در باب او تصميم بگيرند . گفت : آيا آن كه چنين كسى را به ولايت عهد برگزيده ، بر حق بوده است ؟ عمر گفت : مرا سه روز مهلت دهيد . پس از سه روز عاصم نزد عمر آمد . او از كيش خوارج بازگشته بود . ولى يشكرى گفت : سخنان تو را بايد به آنان برسانم و دليلهايشان را بشنوم . عاصم نزد عمر ماند . عمر فرمود : تا نامش در زمرهء گيرندگان عطا بنويسند .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: ابن خلدون
ص٢٥٦